خاطرات
به او گفتم چرا از عشق مي نويسي؟ گفت:تا تو عاشقانه بخواني.گفتم:چرا گلها در دل زمين مخفي شده اند؟ گفت:براي اين که ياد زمين هميشه خوشبو بماند.گفتم:مرحم زخمهايت چيست؟ گفت:مرحم زخمهايم صبوري است.گفتم:کرخه را يادت هست؟ گفت:ياد قبرهاي کنده در آن بخير.گفتم:نخلهاي کارون را يادت هست چه زيبا بودند؟گفت:عاشوراهايش زيباتر بودند.گفتم:طلائيه يادت هست؟گفت:با شقايقهاي شنهايش آشنايم.
گفتم:سه راه شهادت؟ناله اي زد و گفت:آنجا ميعادگاه هر عاشقي بود که با خداي خودش وعده شهادت مي گذاشت. آنجا نقطه وصل آسمان به زمين بود.در انجا بود که ما همت را بدرقه کرديم.گفتم:دلم براي شلمچه تنگ است؟ گفت:ياد ستاره هاي اسمانش بخير .ياد خرازي بخير.ياد کربلاي پنج بخير.ياد نداي يا زهرا(س)بخير.گفتم:فکه......؟ گفت:خوشا آنان که رمل هاي گرم سجاده عروجشان شد.او رفت و من فرياد زدم :کجا؟ گفتا:به خون.گفتم:کي؟ گفتا: کنون.گفتم:چرا؟گفتا:جنون.گفتم:نرو.خنديد ورفت............
سخن اول
بودید و رفتید،بودیم وماندیم فاصله ای است به وسعت شهادت دریغا که تا چشم گشودیم شمارا مهاجر یافتیم وخود را اسیر،نه جوهره وصال در خود دیدیم ونه باور!
آنچه دیدیم حصار تمنیات بود وخواهش ها وآنچه ندیدیم خاطره ای بود که در قالب ذهن ها به فراموشی سپرده می شد، برایمان حسرتی ماند که از پرواز مرغان مهاجر تا آسمان رهایی ها حکایت می کرد.دردا که بی شما بودن با ما چه ها که نکرد؟وصدها درد که نفهمیدم معنای عاشقی را...حال که ما مانده ایم،مرثیه های دلتنگی مان را بشنوید واشکهای ندامتمان را نظاره گر باشید،شاید سراب وصال خود را امیدی باشد.شهدا شما بربال کدام ملائک نشسته ای که بی امان شتابان به سوی معبد شتافتید؟شما در نماز شب هایتان با معبود چه گفتید که معبود این گونه زود پذیرفتتان؟شما رفتید مارا لیاقت رفتن نبود،عاشق کجا ودیدن کجا وعاشق نما کجا؟شنیدن کجا ودیدن کجا؟از نجوای شبانه تان معلوم بود که مهاجرید...از شوق شب حمله تان پیدا بود که شهیدید،یادتان جاوید است وحماسه تان ماندگار،هر خانه ای مزار شماست وهر دلی مزار سرخ شما. گلون کفن،ما شعر بلند شهادتتان را خواهیم سرود ودر پیشانی خورشید خواهیم نوشت.با قطره قطره خونمان وبا قطعه قطعه پیکرمان واینک با بهاری دیگر وآغازی دیگر با شماییم.
حرف آخر
یاران شتاب کنید که قافله در راه است. می گویند گناهکاران را نمی پذیرند؟!آری گناهگاران را دراین قافله راهی نیست.اما پشیمانان را می پذیرند.این قافله،قافله عشق است واین را که به سرزمینی در کرانه ی فرات می رسد راه تاریخ است وهر بامداد این بانگ از آسمان می رسد که:الرحیل.از رحمت خدا دور است که این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد.ای دل تو چه می کنی می مانی یا می روی؟