مادران شهدا وحرفهای دلنشینشان


مادر سلام! آمده‌ام بعد سال‌ها

انگار انتظار تو را پیر کرده است

زود است باز این همه پیری برای تو

شاید منم که آمدنم دیرکرده است

مادر! مرا ببخش اگر دیر آمدم

یک مشت استخوان شدنم طول می‌کشید

تا ارتفاع شانه مردان شهرمان

از دست خاک پر زدنم طول می‌کشید



مادر ایران زمین

طلاهایش را که داد ...

از در ستاد پشتیبانی جنگ بیرون رفت ...

جوان داد زد

خانوم رسید طلاها !

خندید و گفت:

من برای پسرم هم رسید نگرفتم......!

            درود به شرف همه مادران ایرانی و روح 
                                  همه شهیدان راه وطن و یادشان گرامی


 
...شوهرمه . عشقمه . دوسش دارم

توبیمارستان که بودیم یه جانباز رو آوردن, موجی بود . 20 سال

با این درد زندگی کرده بود بستری که شد همسرش نشست

کنارش و شروع کرد به گریه کردن

پرستار پرسید چی شده؟

با صورتی کبود و تنی رنجور پرسید :

نمیشه خودم تو خونه مراقبش باشم ؟

پرستار گفت : باز حالش بد بشه کتکت بزنه چیکار میکنی ؟

در حالیکه چشمش به همسرش بود جواب داد :

خوب منو بزنه بهتر از اینه که خودشو بزنه

شوهرمه . عشقمه . دوسش دارم .

و باز گریه کرد

از پنجره به بیرون نگاه کردم

آسمون هم تاب شنیدن نداشت . شروع کرد به باریدن

پی نوشت::خدا وکیلی چقدر جواب زحمات این افراد رو دادیم؟؟؟

منبع/درانتظارخورشیدزمان


 
خاطره ای بسیار زیبا از یک مادر شهید

حاج خانوم خسته نباشید چرا ناراحتید؟ 30 ساله از بعد از ظهر چهارشنبه ذوق دارم که زودتر 
پنجشنبه بیاد، بیام سر قبر پسرم باهاش حرف بزنم. امروز اومدم سوار اتوبوس بشم، جا نداشت. 
مَردم هولم دادن از اتوبوس افتادم زمین. خیلی کمرم درد می کنه. ولی به خاطر این ناراحت نیستم...
فکر کنم پسرم از دستم ناراحته چون بعد 30 سال اولین باره که هرکاری می کنم نمیتونم قبرشو بوس کنم...

بسیج در دانشگاه


« بسیج یعنی به صحنه آمدن و به میدان آمدن. چه میدانی؟ میدان چالش های حیاتی و اساسی. میدان ها و چالش های اساسی زندگی چیست؟ فقط آن وقتی است که به کشوری حمله شود و مردم آن کشور به صحنه بیایند تا از مرزهای خودشان دفاع کنند؟ البته که نه؛ این فقط یکی از موارد به میدان آمدن است. آن وقتی هم که هویت ملی و سیاسی یک ملت مورد مناقشه قرار می گیرد، جای به میدان آمدن است. آن وقتی هم که به فرهنگ و اعتقادات و باورهای ریشه دار یک ملت اهانت می شود و آن را تحقیر می کنند، جای به میدان آمدن است. آن وقتی هم که نسل برگزیده یک ملت احساس می کنند از غافله دانش عقب مانده اند و باید علاجی بکنند، جای به میدان آمدن است. آن وقتی هم که احساس بشود پایه های یک زندگی مطلوب و عادلانه در کشور احتیاج به تلاش دارد تا ترمیم و یا استوار شود، جای به میدان آمدن است. آن وقتی هم که جبهه های فکری و فرهنگی دنیا برای تسخیر ملتها با ابزارهای فوق مدرن می آیند تا ملتی را از سابقه و فرهنگ و ریشه خود جدا کنند و براحتی آن را زیر دامن خودشان بگیرند، جای به میدان آمدن است. همه اینها انسانهایی را می طلبد که نیاز را احساس کنند »

سخنرانی قبل از عملیات والفجر


متن سخنرانی

فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله(ص)

«شهید حاج محمد ابراهیم همّت»

برای بسیجیان دریادل قبل از شروع

عملیات پیروزمند والفجر

صحبت را با نام خدا شروع می كنیم؛ با درود بر خمینی عزیز، این زاده پرهیزگار و متقی و رنج كشیده سالیان دراز، ولی فقیه و آقا و سرور؛ و با سلام بر همه شهدای گلگون كفن تاریخ اسلام از زمان محمد رسول الله (ص) تا انقلاب اسلامی و از انقلاب اسلامی تا جنگ تحمیلی صدام آمریكایی علیه نظام جمهوری اسلامی و با سلام بر پویندگان راه شهدا كه هرگز اجازه نمی دهند خون این عزیزان خشك شود و كاروان جهاد و خط حركت به سوی كربلای حسین خلوت یا ضعیف گردد.به علت اهمیت و حساسیت بسیار زیاد برای بسیجیان، این آینه های حقیقت و این سمبل های انسانیت و شهادت و ایثار و اخلاص و مردانگی و غیرت در جبهه های نبرد غرب و جنوب، لازم است نكاتی چند، خدمت این عزیزان، چه در رابطه با مسائل كلی مملكت و چه در رابطه با مسائل نظامی و نیز عملیاتی كه به حول و قوه الهی در آینده بسیار نزدیك در پیش داریم بیان گردد. قبل از صحبت از مانور، بهتر است به رویدادهایی كه در مملكت پیش آمد و نظامی كه در گذشته داشتیم، اشاره كنیم. آمریكا در منطقه خاور میانه از ایران و دولت شاهنشاهی و مصر و اسرائیل مثلثی تشكیل داده بود. به قول امام اسرائیل غده سرطانی است و قبل از آن هم بود مصر تأمین كننده خواسته های نظامی و اقتصادی و سیاسی ابر قدرت جنایتكار آمریكا در منطقه خلیج فارس و كلاً خاور میانه بود.سقوط رژیم شاه به واسطه آن حركت عظیم و آن شتاب سریع و پویای انقلاب اسلامی، چنان آمریكای جنایتكار را به وحشت انداخت كه قدرت تفكر و خلاقیت و طراحی منسجم و منظم را از آمریكا گرفت.این یكی از خصلت های ویژه و بزرگ انقلاب است. آمریكا كه نمی توانست این جریان را با این عظمت تحمل كند، به انواع دسیسه ها دست زد. دسیسه اول به سازش كشیدن انقلاب بود و آمریكا در یك مجموعه كلی، رسیدن به دو هدف را دنبال می كرد كه یكی كند كردن حركت و دیگری به سقوط كشاندن انقلاب اسلامی بود.در روند اول كند كردن انقلاب، با شیوه های سازش و نهایتاً با تحمیل جنگ خواست به مقصود برسد. آمریكا شیوه ها را یكی یكی تجربه می كرد و در این تجربیات مداوم، از حركت های سیاسی و اقتصادی و نظامی هم بی بهره نبود. ابرقدرت جنایتكار توسط مارهایی كه از قبل در آستین خودش پرورش داده،و در تمام انقلاب های دنیا به محض اینكه در یك كشور مستضعفین انقلابی رخ داده و حركتی شده، با عناصر از پیش تربیت شده، حتی چریك تربیت شده آمریكایی، دست به كار شده تا باعث توقف حركت و سقوط انقلاب شود.از آنجا كه انقلاب اسلامی با عظمت تر و پویاتر و با محتوی تر و بدون وابستگی مطرح شده است، آمریكا مجبور است كه دستش را رو كند و می خواست نظیر حركتی كه در زمان مصدق شد، در زمان استقرار نظام جمهوری اسلامی هم بشود؛ یعنی یك روند به سازش كشیدن با استفاده از گروهك هایی چون نهضت آزادی یا جبهه ملی به همراه توطئه های عناصر آمریكایی مورد نظر بود و ما آن زمان را فراموش نمی كنیم.ای بسیجیان عزیز، به خاطر دارید كه قطب زاده مزدور، این مطلب را عنوان می كرد كه «ما به فانتوم نیاز نداریم و فانتوم ها را بفروشید.» داریوش فروهر با یك حركت كوچك نظامی موجب زمینه سازی پاگیر شدن نیروهای نظامی در كردستان گردید. او به كردستان رفت و به جای مذاكره با ملت مستعضف كردستان، با عناصر ساواك و وابسته به آمریكا و عناصری كه از قبل با رژیم در ارتباط بودند، ارتباط برقرار كرد و لذا عناصری چون دمكرات و كومله و رزگاری در كردستان شروع به فعالیت و نسخه پیچی كردند و برای به راه انداختن یك جنگ كوهستانی در غرب و كردستان و مشغول نمودن قسمت مهمی از توان نظامی مملكت آماده شدند. حركتی كه در كردستان شد نمونه دیگری از نتیجه عملكرد دولت موقت بوده و در كنار مسئله وضعیت قوای نظامی و حمایت از صلح، اقدام به اجرای بازی های سیاسی در قبال این امت رزمنده به منظور دور كردن امت از صحنه و به نتیجه رساندن جریان سازی و دریافت یك لقب آمریكایی نمود كه به حول و قوه الهی و با تلاش ملت و با بیداری و هوشیاری امام و با حركتی كه دانشجویان خط امام كردند این توطئه شكست خورد.

حركت بعدی آمریكا به انحراف كشیدن انقلاب بود و این از كسی ساخته نبود مگر بنی صدر. شاید برادران به خاطر داشته باشند در زمانی كه بنی صدر روی كار آمد مردم – همان زمان كه دوره بازرگان بود ـ بنی صدر را مردی لایق می دانستند كه می تواند كار كند. بنی صدر انتخاب شد ولی حركت بنی صدر و راهی كه او می پیمود و در كنار آن حركت منافقین، كه مداركش موجود است، نشان داده كه چنین نیست. طبق مدارك، از بیست و چهار ساعت بعد از ریاست جمهوری بنی صدر، منافقین مستقیماً با او ارتباط برقرار كردند و نامه نوشتند كه «ما جانب تو را داریم، با ما تماس بگیر و از ما نظر بخواه.» این نشان دهنده این است كه بنی صدر آلت دوم حركت آمریكاست بر علیه انقلاب اسلامی و تلاش او برای به انزوا كشیدن انقلاب و به سقوط كشاندن آن .

این حركت را آمریكا زمانی تجربه می كرد كه در كنارش تحریم اقتصادی نیز به اقتصاد مملكت ضربه می زد و عدم تبادل بازرگانی توسط كشورهای خارجی، ما را در مضیقه قرار داده بود.

زمانی كه دولت بنی صدر روی كار آمد و لانه جاسوسی هم در پایان عمر دولت موقت بازرگان تسخیر شده و دست آمریكا رو شده و گروگان ها تحویل داده نمی شوند، از شش ماه قبل از این جریانات عراق بطور كامل آماده بود كه به ایران حمله كند. چرا؟ برادران رزمنده، كشورهای همسایه ـ كه لازم است در آینده تك تك شما به طور كامل اطلاعاتی از موقعیت جغرافیایی مملكت تان و همسایه های آن داشته باشید پاكستان و افغانستان و روسیه شوروی و تركیه به علت وضعیت جغرافیایی و مشكلات سیاسی و اقتصادی كه خود آن كشورها داشتند و مشكلاتی كه با آنها مواجه بودند، قادر به حمله به ایران نبودند. تنها كشوری كه می توانست قدرت داشته باشد و به خاك كشور اسلامی ما حمله كند عراق بود؛ آن هم دولت مزدوری چون حكومت صدام كه هم ظاهری مردمی داشت و هم مرز كشور ما با عراق بسیار عریض بود و هم كشش نیروهای زرهی و مكانیزه و پیاده اش، این جرأت را به صدام داده بود كه به ایران حمله كند.

آمریكا به دنبال این بود كه مصر را از چنگال شوروی درآورد و در جنگ اعراب و اسرائیل، توانست با كمترین بها سوریه را هم از چنگ شوروی درآورد؛ به دنبال اینها اگر عراق هم در می آمد، همان صحبت امام تداعی می شد كه فرمودند: «آمریكا، شوروی را هم بازی داد.» پس به سود آمریكا بود كه عراق را هم بازی دهد. لذا آمادگی قبلی به عراق داده می شود. هیچ كشوری به اندازه آمریكا خبر از سیستم نظامی كشور ما نداشت. هیچ كشوری جز آمریكا خبر از این نداشت كه ما چند لشگر داریم و چند تیپ داریم و توان نظامی ما چیست و امكانات ما چیست و وضعیت لجستیكی ما چیست و نیروی دریایی و زمینی و هوایی چقدر قدرت دارند.

آمریكا، در رژیم شاه در بطن تشكیلات ارتش بود. چنان كه اگر زمانی به دولت ایران، یعنی دولت شاه، دستور داده می شد، عراق و كلاً دولت بعث عراق تهدید شود و از مرزهای غرب كشور یعنی قصر شیرین ـ خانقین یا نفت شهرـ خانقین و یا سومار ـ مندلی و از طریق جاد اصلی خانقین ـ بغداد و یا مندلی ـ بغداد ارتش وارد شود و بغداد را تصرف كند. وقتی كه آمریكا به طور كامل از تمام این موارد خبر دارد، این صحنه ها را به عراق تذكر دادند؛ تمام اینها گفته شده بود و این بنا به گفته خود اسرای عراقی است. آنها كه در قبل از حمله گوش كرده بودند به تهدیدهای سیاسی دولت عراق، متوجه هستند كه عراق آمادگی حمله داشت و غیر از عراق هیچ كشوری آمادگی حمله را نداشت و آمریكا منتظر فرصت بود. برنامه آمریكا این بود كه اگر بنی صدر خائن نتوانست نظام جمهوری اسلامی را به انحطاط بكشاند و سبب سقوطش بشود و اگر آن حركت های منافقین در دانشگاه تهران و سخنرانی ها و حركت های نظامی و آن خیانت هایی كه او در شروع جنگ كرد موجب تأمین نظر آمریكا نشد. جنگ را آغاز كند؛ چرا آمریكا جنگ را آغاز كند؟ به علت اینكه نظام یك مملكت و سیستم یك مملكت، كمر آن مملكت است و اگر این سیستم و نظام شكسته شود، در حقیقت كمر آن مملكت شكسته می شود و شما برادران عزیز، هوشیار باشید.

در غرب سه لشكر گرفتار بودند: لشكرهای 64 و 28 و 81 كه درگیر با ضد انقلاب بودند و قدرت جابجایی و نقل و انتقال از كردستان را نداشتند. در تمامی محورهای سقز، بانه و سردشت و بوكان و مهاباد و پاوه و ماكو و كامیاران و سنندج درگیری بود. گارد جاویدان به علت اینكه شاهنشاهی بود و چند تیپ مخصوص و ویژه شاه، آمریكا انتظار این را داشت كه اینها همه منحل شوند. لشكر 77 در خراسان و 16 در قزوین، تماماً فقط به علت ترس آمریكا از روسیه تشكیل شده بودند و تشكیل این سه لشكر، خصوصاً لشكرهای زرهی به خاطر ترس آمریكا از نیروهای زرهی روسیه بود و اگر می بینیم مثلاً لشكر 16 قزوین در قزوین تشكیل می شود، علتش ترس از روسیه شوروی در شمال است و علت اینكه لشكر 93 زرهی در خوزستان تشكیل می شود، علتش ترس از ارتش عراق است كه یك ارتش روسی است؛ این یعنی تحمیل خواسته ها. چنان كه حتی جایگزین كردن یك لشكر در سیستم و نیروی نظامی شاه بر اساس خطوطی بود كه آمریكا تحمیل می كرد كه آن هم به علت ترس از از روسیه و مقابله ارتش شاه با روسیه، نه به خاطر ایران و مملكت ایران بلكه به خاطر منافع آمریكا بود. نیروی هوایی آن، این چنین بود و نیروی دریایی اش نیز همین طور.

لذا آمریكا این خط را به صدام داد كه عراق از غرب تا جنوب یكهزار و سیصد كیلومتر مرز با دشمن، كه اسمش را گذاشته دشمن فارس، دارد. یعنی از غرب، پیرانشهر، بانه، سردشت، مریوان، بوكان، قصرشیرین، نفت شهر، سومار، ایلام، مهران و جنوب تا بندر فاو هزار و سیصد كیلومتر مرز است. آمریكا این فكر را به صدام داده بود كه ای صدام، تو در مملكت در شروع جنگ دوازده لشكر داری؛ پنج لشكرت زرهی است، پنج لشكرت پیاده است و دو لشكر مكانیزه است و دست نخورده و لشكرهای كامل و از پشتیبانی ناسیونالیستی كشورهای عربی خاورمیانه بهره مندی و پشتیبانی ابرقدرت آمریكا را خواهی داشت. در جنوب، ایران یك لشكر بیشتر ندارد كه آن هم به نام لشكر 92 زرهی است. حمله كنید و این لشكر را از هم بپاشید و در عرض چهل و هشت ساعت جنوب را از ایران جدا كنیدو خود مختار كنید. این حركت در غرب نیز همین طور پیش بینی شده بود.

ای عزیزان، در شروع حركت عراق پیش بینی شده بود كه در همدان رادار حساسی است و می تواند تمام نیروهای عراقی را كه وارد خاك ایران می شوند شناسایی كند. لذا این پیش بینی شده است كه قبل از حركت، یك كودتا در نوژه بشود كه شد و رادار از كار بیفتد و حتی این پیش بینی شده بود كه برای تسریع سقوط انقلاب در حركت نوژه جماران هم هدف باشد، یعنی با حركت نوژه همدان، در حین آمادگی دولت و ارتش صدام، در نوژه كودتایی شود و هواپیما بلند شود و جماران را بمباران كند و دولت ساقط شود و امام عزیز از بین برود و به دنبال این حركت ارتش عراق وارد ایران شود و گروگان ها نجات پیدا كنند و انقلاب ایران ساقط گردد. این حركت به طوری طراحی شده بود كه در نوژه پس از انجام كودتا ـ كه به حول و قوه الهی حركت كودتای اینها و حركت منافقانه اینها در تهران و جماران شكست خوردـ رادار را وصل كنند.

حركت بعدی همین لشكر 92 زرهی در جنوب بود ـ كه با توجه به خیانت های دولت موقت، در آینده باید تحلیل شود و در مورد آن كتاب ها نوشته و در تاریخ انقلاب آورده شود ـ و آن این بود كه در نظام ارتشی ـ آن برادران عزیز كه خدمت كرده باشند خبر دارند ـ راننده تانك اگر از اهالی قزوین است ممكن است در لشكر 92 زرهی اهواز خدمت كند. حال اگر این شخص را به شهرستان خودش بفرستند مجبور است از لشكر زرهی برود و در لشكر پیاده خدمت كند. یعنی شخص اگر خدمه تانك است باید برود در شهر خودش.در قسمت پرسنلی كار كند و این را آمریكا دقیقاً همان طور كه در ارتش و سیستم خودش اعمال كرده در ارتش زمان شاه نیز پیاده كرده بود بعد از انقلاب، دولت موقت این را آزاد كرد و این یك خیانت آشكار بود به انقلاب و شهید سپهبد قرنی به این وضع خیلی اعتراض داشت و آن عزیزانی كه از دست رفتند و آن افسران مؤمنی كه از اول جنگ بودند و بعد شهید شدند، همه اعتراض داشتند به این مطلب كه رها كردن نیرویی كه در یك واحد تخصّص داشت و سالیان دراز از بودجه مملكت هزینه شده تا آنها مهارت پیدا كنند، اگر اینها را برداریم و بفرستیم شهرستان خودشان، می روند در یك واحد دیگر كه در آن تخصّص ندارند و این كار بیهوده ای است و بسیاری از واحدهای ارتش كه پس از انقلاب به هم ریخته بود و تازه می خواستیم آنها را متشكل كنیم به این صورت به هم ریختند. خدمه تانك رفت در شهرستان خودش، در واحد پرسنلی مشغول شد. این كار در رابطه با لشكر 92 شدت بیشتری گرفت. یعنی قبل از حمله، یك تیپ از این لشكر در «عین خوش» بود و تیپ دیگرش در فكه. روی این لشكر حساب شده بود كه در كودتا از آن استفاده شود و چنین شد و شكست طرح كودتا باعث شد كه پنجاه درصد كادر این لشكر اخراج شوند و این لشكر كارآیی نظامی خود را از دست بدهد.

تمام این زمینه ها برای یك حمله گسترده آماده شده بود و حمله های هوایی پیش بینی شده بود. خطوط هوایی در نقشه معلوم شده بود. مانند حمله اسرائیل به اعراب، در جنگ هایی كه داشت و عراق می خواست در عرض چهل و هشت ساعت نظام ایران را بر هم بزند و باعث سقوط ایران بشود و چه شد كه دشمن نتوانست این كار را بكند؟ با توجه به اینكه دو لشكر را به غرب اعزام نمود و با بیش از هشت لشكر به طرف جنوب حركت كرد. چه عاملی باعث شد كه دشمن در كرخه ماند؟ پس از توطئه بنی صدر كه نگذاشت برادران ما كالاهایمان را از گمرك خرمشهر عبور دهند و بیست و یك میلیارد دلار كالا در آنجا توسط عراق به غارت رفت و نگذاشت قطعات فانتوم از پادگان تحویل شود و بسیاری از قطعات فانتوم در آنجا به غارت رفت، بعد از این تفاسیر چرا عراق در بیست كیلومتری اهواز ماند؟ چرا عراق نتوانست كاری از پیش ببرد؟ چرا عراق بی فكری كرد و از قسمت امامزاده عباس با یك گردان حركت نكرد تا در پل دختر جبهه جنوب را ببندد و جنوب را جدا كند و… و بسیاری  از این چراها.

عراق در قسمت جنوب در دو محور، حركت خودش را برای داخل شدن آغاز كرد؛ یكی محور عین خوش ـ فكه كه خودش دو خط را عقبه داشت: یكی عقبه دهلران ـ عین خوش ـ جسر نادری ـ پل كرخه و دیگری فكه ـ چنانه بود. در قسمت خرمشهر جناح اصلی دشمن دو قسمت می شد؛ یكی از سمت شلمچه بود به سمت خرمشهر و یكی از اهواز و عبور از كوشك و طلایه و جفیر و آمدن به سمت اهواز. این محورهایی بود كه عراق در روزهای اول حمله، مورد استفاده قرار داد. در مقابل آنها هم نیرویی نبود. یك افسر نیروی هوایی عراق گزارش می كند كه: «من با جیپ از كنار كرخه عبور می كردم و رفتم به سمت اندیمشك و به جایی رسیدم كه با چشم خود پادگان نیروی هوایی را دیدم و برگشتم.» می گوید:« من پادگان نیروی هوایی را دیدم.» در این پادگان نیروی هوایی چه تجهیزاتی بود و چقدر نیرو بود؟ هیچ. در اندیمشك كه بود؟ هیچ كس. این افسر عراقی برای رده های بالای خود گزارش می نویسد و می گوید: « من برای شناسائی پادگان نیروی هوایی رفتم و آنجا را دیدم.» ولی چنین تحلیل می كند كه : « به نظر می رسد دشمن كمین گذاشته باشد و این یك نقشه باشد. یعنی به نظر می رسد كه دشمن می خواهد نیروهای عراقی به سمت شرق كرخه بروند و از پشت راهشان را ببندد.» لذا نیروهای عراقی در غرب كرخه باقی می مانند و این وضعیت سبب فتح المبین می شود. آنان اگر به سمت شرق كرخه می آمدند، ما یك عملیات جداگانه را باید انجام می دادیم. در سمت اهواز نیروهای عراقی به راحتی از سمت جفیر عبور می كنند و می آیند به سمت اهواز و پادگان حمید را هم به راحتی می گیرند ولی در پانزده یا بیست كیلومتری اهواز می مانند. یعنی جرأت قدم گذاشتن به داخل شهر را ندارند. در سمت آبادان، آن شهر را محاصره می كنند؛ آن هم نه با یك یا دو لشكر بلكه با هشت لشكر این كار را انجام می دهند. در برابرشان هم هیچ چیز نیست. در طرف ما هر كس دوستانش را بر می داشت و یك تعداد اسلحه می گرفت و به جبهه می رفت و هیچ انسجامی نداشتیم. نه ارتش آمادگی داشت و نه سپاه و نه مردم.

چرا عراق در اطراف آبادان ماند؟ بهتر است قدری روی آن بحث كنیم.

« وجعلنا من بین ایدیهم سداً و من خلفهم سداً فاغشیناهم فهم لا یبصرون.» اعجاز الهی در این حركت دیده می شود. چرا عراق ماند و چرا عراق كار را تمام نكرد؟ شما به این نتیجه خواهید رسید كه خداوند بر مظلومیت شیعه كه در طول تاریخ اسلام محرومیت كشیده دلش خواهد سوخت. به این نتیجه خواهید رسید كه خداوند دلش بر آن خون های پاكی كه ریخته شده سوخت و جلوی دشمن را سد كرد و حال آینده سازان باید بنشینند در تاریخ بنویسند. عراق در برابر خود سدی دید و ماند. آن هم با وجود توطئه های بنی صدر برای جلوگیری از بسیج شدن مردم، كه ما مرتب بحث می كردیم كه اینها در چه واحدی باشند و او نمی گذاشت بسیج شكل بگیرد و سپاه را هم اصلاً قبول نداشت. توطئه های بنی صدر در جنوب و غرب یكی پس از دیگری شروع شد. نمی گذاشت جنگ شكل بگیرد و نمی گذاشت بجنگیم و در تمامی صحبت هایش كه در یك جلسه به خاطر دارم، تز او فقط این بود كه :« ما زمین می دهیم و زمان می گیریم.» یعنی تز كهنه شده نظامی در جنگ های جهانی كه ما زمین را به دست دشمن می دهیم، خرمشهر را می دهیم بعد منتظر می شویم تا هر وقت آمادگی پیدا كردیم، آن را پس می گیریم و دیگر مهم نیست دشمن با خرمشهر چه می كند و ببینید كه چه آبرویی از اینها رفت. به هر حال حركت بنی صدر جلوگیری و بازدارنده بود و از جهد فی سبیل الله و حركتی كه عاشقان این انقلاب و عاشقان امام و خط ولایت و امامت در ایران اسلامی بتوانند پیاده كنند و بسیج شوند و به جبهه بیایند و دوشادوش سایر برادران رزمنده فی سبیل الله بجنگند و جهاد كنند باز می داشت.

خط بنی صدر و خطوطی كه دركنارش از منافقین گرفته شده بود و سایر سازشكارها هم دست به كار بودند و همزمانی حركت عراق و هماهنگی حركت عراق با بنی صدر و امثالهم باعث شد كه ملّت هوشیار دست بنی صدر را بخواند و با شناخته شدن آن توسط امام آگاه و عزیز و بیدار، بنی صدر بر كنار شد. هنگامی كه بنی صدر كنار رفت حركت جبهه ها آغاز شد و نیروهای مردمی بسیج شدند.

به خاطر دارید كه در عملیات های ثامن الائمه و طریق القدس روی هم رفته از ایران سی و پنج میلیون نفری، هزار تا هزار و پانصد تا دو هزار نفر بسیج شدند و در عملیات فتح المبین شصت هزار نفر و در بیت المقدس هشتاد هزار نفر و همین طور این وضع رشد كرد و به محض اینكه بنی صدر كنار رفت، آن خط نجنگیدن و سازش كاری شكست. یعنی آن خطی كه او اعمال می كرد و منافقین در انقلاب اسلامی و جامعه ترویج می كردند، یعنی خط آمریكا شكست. آمریكا كه شكست خورد چاره ای نداشت جز این كه جنگ را ادامه دهد و گسترش دهد و شلوغش كند و چاره ای نداشت اگر عراق این كار را بكند كمكش كند. با سقوط بنی صدر آمریكا هیچ چاره ای نداشت جز این كه جنگ از شدت نظامی بیشتری برخوردار شود. یعنی اوج حركت نظامی بر علیه انقلاب بیشتر شود. چرا كه آمریكا از حركت های سیاسی و اقتصادی سودی نبرد. تنها حركتی كه می توانست برای سقوط انقلاب به آمریكا امید دهد، یك حركت گسترده نظامی بود.

جنگ برای آمریكا امكان پذیر نبود مگر اینكه در كنار عراق دُوَلی (دولت های) را بگذارد كه پشتیبانش باشند و خودش هم پشتیبانی كند. كمك های مادی، تسلیحاتی، همكاری تبلیغاتی و هر گونه كمكی كه از دستش بر می آید، بكند تا عراق بتواند این جنگ را ادامه دهد و بتواند انقلاب را زودتر به سقوط بكشاند.

لذا آمریكا در حركتی كه با عنوان جنگ شروع كرد ـ و این سومین حركت آمریكا برای سقوط انقلاب بود ـ تمام كشورهای عربی خاور میانه و خلیج فارس و نیز كشورهای دیگر نظیر انگلیس و فرانسه را وادار به كمك به عراق برای تداوم جنگ نمود.

برادران رزمنده، برای ادامه جنگ معلوم بود و از قبل هم ثابت شده بود كه عراق به تنهایی قادر به حمله به ما و تداوم جنگ نبود. ما را در یك وضعیت بد اقتصادی قرار داده بودند تا آمریكا قادر به حمله باشد. در آن زمان ذخایر ارزی اقتصاد ما كمتر از دو میلیارد دلار بود. در زمان شروع جنگ، برادران عزیز دولت خدمت امام رفته بودند و گفته بودند كه این ارقام فاجعه است. امام فرمودند: «به خدا توكل كنید.» در شروع جنگ ما از نظر اقتصادی در بدترین وضع بودیم. از نظر نظامی همان گونه بود كه خدمت شما گفتیم و از نظر سیاسی هم به واسطه تبلیغات صهیونیستی و آمریكایی و كمونیستی در دنیا كنار زده شده بودیم و وجهه ای نداشتیم. در بین ملت ها بر ضد انقلاب اسلامی و ایران تبلیغ شده بود. لذا همه چیز آماده بود تا عراق بتواند این جنگ را به شدت ادامه دهد. ولی به حول و قوه الهی از آنجا كه دست خدا در كار است و به خاطر اخلاص و اعتقاد به آخرت و دنیای غیب و اینكه تمامی جریانات این جهان و هستی در ید قدرت خداست و خدا قادر است نصرت دهد، پیروزی دهد، شكست دهد، رستگاری دهد یا ذلّت بدهد، خواری دهد و همه چیز به دست خداست و یدالله فوق ایدیهم، همه این توطئه ها یكی پس از دیگری شكست خورد.

پس از سقوط بنی صدر، ارتش و سپاه هماهنگ شدند و حملات یكی پس از دیگری مثل ثامن الائمه و طریق القدس انجام شدند و فتح المبین با آن شكل روحانی و معنوی و آن ابهت و بزرگی كه داشت و اصلاً نامش را عملیات نظامی نمی توان گذاشت و در تاریخ اسم آن عملیات را عملیات نظامی نباید گذاشت. دشمن را گیج و مبهوت كرد و تلفات و خسارات زیادی به آن وارد آورد و قسمت دزفول و شوش آزاد شدند. در آن زمان بحث بود كه این عملیات كجا انجام شود. بعضی ها نظر داشتند در اهواز انجام شود و بعضی ها نظر داشتند در خرمشهر و در آخر به این نتیجه رسیدند كه این عملیات در خونین شهر انجام شود. در عملیات بیت المقدس و فتح المبین در مجموع نه هزار كیلومتر مربع از خاك جمهوری اسلامی ایران آزاد شد.

آماری كه در این زمینه داده می شود و تازه كمترین آمار است، یك چیز كه عجیب و تاریخی است و  شاید در دنیا سابقه نداشته و آن اینكه كمتر از صد روز فاصله بین این دو عملیات، فتح المبین و بیت المقدس، فاصله بود و این در تاریخ بی سابقه است كه هشت لشكر از قسمت دزفول و شوش در عرض كمتر از سه ماه این عملیات را تمام كنند و آن هم عملیاتی با چنان ابهت و چنان حیثیت و چنان عظمت.

آزادی خونین شهر كه ابداً توسط ما تبلیغ نشد، اینقدر اهیمت و اثر این عملیات شدید بود كه در دنیا تكانش را دیدیم. اثر این عملیات در سوریه و لبنان طوری بود كه مانند آن را ما در تهران و اصفهان ندیدیم و این به خاطر عظمت عملیات بود. مستشاران روسی و آمریكایی در خونین شهر طرح دفاعی خونین شهر را برای بیست سال ریخته بودند. خاكریز از كارون تا جاده اهواز و از جاده اهواز تا شلمچه، یك خاكریز ممتد شرقی غربی و كانال ها و میادین متعدد مین سبب این شده بود كه دشمن تصور از دست دادن خرمشهر را هم نداشته باشد. خود خونین شهر غیر از گردان های تانك با هفده گردان محافظت می شد. دشمن اصلاً تصور سقوط هم نداشت و بجاست كه خدمت شما بسیجیان پاك پاك پاك، این نكته گفته شود كه مغزها خسته شده بودند و در مرحله سوم بیت المقدس، همان طور كه در صحبت های قبلی خدمت شما گفته شد، نمی دانستیم چه تصمیمی بگیریم. آیا باید داخل خونین شهر شد یا نه؟ كیفیت ها پایین آمده بود. تلفات داده بودیم؛ آیا اگر ما داخل خونین شهر برویم موفق می شویم؟ دیگر قدرت تصمیم گیری نبود، تا اینكه برادران خدمت امام رسیدند و به امام عرض كردند كه خونین شهر این سختی ها را دارد و ما هر چه پیش بینی می كنیم باز نیرو كم داریم. وضع این گونه است و نمی توانیم حمله كنیم، سیم خاردار است و در عین حال نمی توانیم تصمیم بگیریم، شما نظر بدهید كه چه كنیم، حمله كنیم یا نكنیم؟ تمام این صحبت ها را كردند و امام در جواب برادران گفته بود كه تا توكلّتان چقدر باشد . برادران دیگر ننشسته بودند و به طرف جنوب حركت كرده بودند. همه لشكریان خسته بودند و وقتی گفته امام را برای آنها باز گفته بودند همه به گریه افتادند و گفتند حال كه امام فرموده اند به خدا توكّل می كنیم و امام راست می گویند كه ما توكل به خدا نداریم و به این علت سست هستیم.

تصمیم گرفته شد كه با آن نیروی كم و با آن حركت معجزه آسا عملیات بیت المقدس انجام شود و دیدید كه چقدر اسیر، هزار اسیر، حتی شبی هجده هزار اسیر، ولی باز ما متوجه نبودیم كه چه شد. همان طور كه گفتم در خارج از ایران، این عملیات اینقدر تكان داده بود. كه وقتی با حافظ اسد صحبت می كردیم سخت تحت تأثیر قرار گرفته بود. سیستم نظامی سوریه و لبنان، شیعیان لبنان، فلسطینی هایی كه مؤمن به انقلاب و معتقد به انقلاب بودند و نه در خط یاسر عرفات، همه اصلاً بهت زده شده بودند كه ایران چه قدرتی دارد. چند وقت پیش با فرمانده نیرویی دریایی صحبت شده بود و گفته بود در زمانی كه سقوط خونین شهر قطعی شده بود، همه به وحشت افتاده بودند و ترسیده بودند و كشتی كشتی می رفتند آن طرف. مشخص بود كه ترس پیدا كرده بودند كه با سقوط خرمشهر، ایران حركت را به سمت كویت و به سمت بصره ادامه خواهد داد. تا این حد دشمن وحشت كرده بود و ترسیده بود و این حركت اینقدر اعجاز انگیز بود و آنقدر ابهت در آن بود كه آن چنان آمریكا را به وحشت انداخت. از ترس رشد انقلاب و صدور انقلاب بود كه اسرائیل به لبنان حمله كرد تا به این ترتیب قدرت آمریكا برای كشورهای عربی به نمایش گذاشته شود و به آنها فهمانده شود كه آمریكا قدرت دارد و نظرها از جنگ ایران به جنگ اعراب و اسرائیل منحرف شود و همچنین صدام هم این وسط نجات پیدا كند و بعد اینكه ریشه انقلاب اسلامی و آن موجی كه در لبنان ایجاد كرد، بخشكد و به قول برادر عزیزمان هاشمی رفسنجانی، آمریكا به تمام نتایجی كه می خواست برسد، رسید مگر یك نتیجه. قدرت خودش را به اعراب نشان داد و اذهان را به سمت جنگ اعراب و اسرائیل برگرداند و انقلاب را در لبنان به مقدار زیاد خفه كرد. فقط به یك نتیجه نرسید و آن هم برگرداندن ذهن ایران به جنگ اعراب و اسرائیل و نجات صدام بود و این بر اساس هوشیاری و آن درایت و بصیرت بزرگ امام بود كه روی این مسئله دست گذاشتند كه راه قدس از كربلا می گذرد و از كربلا به طرف قدس می رویم.

عملیات بیت المقدس چنان ابهت داشت كه دشمن را به وحشت انداخته بود. دشمن تصور نمی كرد كه ما قادر باشیم حمله ای به آن گستردگی بكنیم و در همان موقع ما آماده شدیم برای حمله رمضان. حتی بر عكس تبلیغات منفی كه شد مبنی بر اینكه عملیات رمضان برای ما ضربه ای بود، این عملیات رمضان بسیار موفق بود. ضرباتی كه در عملیات رمضان و در جبهه رمضان به دشمن می زدیم در طول جنگ بی سابقه بود.

هر چه گفته می شد، فكر می كردند این آمار دروغ است. ولی خود ما بودیم كه در یك شب تا صبح طبق آماری كه گرفتیم حداقل سیصد و هفتاد تانك دشمن توسط همین بسیجیان پاك كه خودتان هستید، منهدم شد. بسیاری از نیروهای دشمن از بین رفتند. البته آن نتیجه اصلی را كه می خواستیم از عملیات بگیریم نگرفتیم ولی كنفرانس را در عراق بر هم زدیم. توطئه آمریكا برای منحرف كردن ذهن ما به جنگ اعراب و اسرائیل را هم بر هم زدیم. این یك حركت بزرگ و راه گشایی بود در غرب، كما اینكه در مرحله دوم تا نزدیكی مندلی رفتیم.

حركت بعد حركت محرم بود. یك جبهه گسترده را در محرم باز كردیم. جبهه گسترده ای كه از مهران شروع می شد و تا دهلران بود ـ از قسمت دهلران در ارتفاعات جبل حمره ای ـ و عملیات در این جبهه سبب شد راهی به عرض پنجاه كیلومتر به داخل خاك عراق باز شود و رسیدن به بصره را ممكن كند. در این جبهه محرم موفقیت زیاد بود. منتها ای برادران عزیز، اگر به خاطر داشته باشید در روزهای اول جنگ عراق سوار بر اسب مراد می تاخت و صدام رجز خوانی می كرد، چنان كه راننده تانكی هنگام حضور در جیراوند، از مردم جیراوند سؤال می كند كه تا تهران چند كیلومتر است و جدی هم سؤال می كند و صدام نیز پس از سخنرانی و مصاحبه در خونین شهر، هنگام سوارشدن كه خبرنگارها می گویند: «باز سؤال داریم.» می گوید:« مصاحبه بعدی در اهواز.» یعنی دشمن با این قدرت آمده بود و رجز خوانی می كرد.

در زمانی كه تانك های دشمن بی مهابا و وحشیانه به خاك ما تاختند، به ناموس ما تاختند و در خونین شهر و سوسنگرد و قصر شیرین آن جنایات را آفریدند و با آن حركتی كه كردند و آن بی بندوباری ها و آن غارت ها و تجاوزات به ناموس و زن و بچه مردم و به اسارت گرفتن آنها، و از بین بردن حیثیت ما، عراق بر اسب مراد سوار بود. ای رزمندگان دلاور اسلام، توسط همین بسیجیان حزب الله، صدام از اسب مراد به زیر كشیده شد. یعنی صدام و دولت عراق چنان قدرت نظامی خودش را در سرتاسر مرزهای ما از دست داده كه چه در هفتصد و پنجاه كیلومتر مرز غرب و چه در پانصد و پنجاه كیلومتر مرز جنوب ـ از بندر فاو تا دهلران و از دهلران تا پیرانشهر ـ در هر كجا نیروهای رزمنده اسلام اراده كنند، به والله می توانند داخل خاك عراق شوند و در هیچ جا از این هزار و سیصد كیلومتر دولت مزدور عراق و ارتش عراق كه آنقدر مطمئن بود و اكنون ضعیف و شكسته و بی روحیه شده ، حتی در یك كیلومتر از این مرز، عراق قادر نیست با یك لشكر حمله كند. یعنی به كلی قدرت آفند و حمله از دولت عراق و ارتش عراق توسط ید شما و توسط یدالله، گرفته شده است. دولت عراق قسمت اعظم قدرت نظامی اش را ازدست داده، چرا؟ چون شما پنجاه هزار نفر را در مهران اسیر گرفتید.

پس از عملیات محرم و روحیه ای كه در برادران عزیز دیدیم و آن حركت بزرگ و عظیم، به یكباره صحبت از صلح شد. ای برادران عزیز، خوب دقت كنید، در شرط مؤمن هرگز خلل ایجاد نمی شود. ما از روز اول این شرایط را برای عراق گذاشتیم: 1) ای صدام ما محاكمه تو را می خواهیم. محاكمه آن كسی كه تجاوز كرده است.2) از تو غرامت می خواهیم. تو حمله كردی به خاك جمهوری اسلامی و زن و بچه مردم را مورد اهانت قرار دادی و خسارات مالی و جانی به ما وارد نمودی و به اسلام لطمه وارد كردی. ما از تو غرامت می خواهیم. ثانیاً بایستی برآورد غرامت ما را بدهی، یعنی صد و پنجاه میلیارد دلار. اگر عراق صدو پنجاه میلیارد دلار به ما غرامت بپردازد، ما با این پول قادریم روزانه از صدور دو میلیون بشكه نفت جلوگیری كنیم و بازار دنیا را لكه دار كنیم و با این پول قادریم بهترین تجهیزات را از هر كجا كه دوست داشتیم بخریم و خودمان را مجهز كنیم و قدرتمند شویم. پس این برای آمریكا سود نداشت. آمریكا كه تا حالا سعی كرده كمر اقتصاد ما را بشكند به هر نحوی كه شده، جلوگیری از پرداخت بدهی تركیه و فرانسه، به اقتصاد ما لطمه وارد شود. و ما ضربه بخوریم و این وضع را آمریكا تحمل نمی كند (گرفتن غرامت). 3) متجاوز شناخته و محاكمه شود خوب این را شما رویش فكر كنید. آمریكا توسط عاملی به نام صدام در خاورمیانه آمده و همیاری تمامی دولت های غربی و عربی جنگی را بر علیه ما راه انداخته و همیشه تكرار شده كه جنگ ما جنگ با عراق نیست بلكه جنگ ایران و آمریكاست، جنگ ایران و جهان است نه جنگ ایران و عراق.

در عراق آمریكا حضور دارد. با آواكس در عربستان، نیروهای عراقی را هدایت می كند. كمك های نظامی و حضور مستشاران آمریكایی كه از قبل مخفیانه بود، اینك آشكار است. ما به قطع روابط با آمریكا افتخار می كنیم. فرانسه در جنوب خاك عراق حضور دارد. موشك اگزوسه فرانسه با چهل كیلومتر برد قادر است با هلی كوپتری كه در اختیارش گذاشته شده، از بندر فاو كشتی های ما را در خارك تهدید كند و بزند. فرانسه با میراژهایش كه به كمتر كشوری و با شرایط خاصی می فروشد در عراق حضور دارد. شوروری در عراق حضور دارد با موشك های اسكاد بی. كه به هیچ كشوری نداده، با مدرن ترین نمونه زرهی اش كه سمبل نظام و سیستم ارتش روسیه است، یعنی با مدرن ترین تانكش   T.72 در عراق حضور دارد. شوروی با مدرن ترین جنگ افزارهایش، هلی كوپترهایش و میگ 25 كه قادر است در یك لحظه از زمین عكس بگیرد و هدف را شناسایی كند به عراق رفت. انگلیس هم با موشك های زمین به زمین و زمین به هوا. آمریكا، انگلیس، فرانسه و شوروی همه در عراق حضور دارند. در خاورمیانه عربستان با كمك های مادی و تسلیحاتی و پشتیبانی هایش كه در هر ماه یك میلیارد دلار به عراق كمك می كند و از آن طرف هم مصر با اعزام نیرو تسلیحات و كمك های مادی و بعد اردن هم با كمك های مادی، تسلیحاتی و انسانی و مراكش و عمان و كویت و شیخ نشین های دیگر هم از عراق پشتیبانی كرده اند. همه اینها با حضور فعالشان در عراق از صدام سمبل درست كرده اند و حالا آمریكا فرصت را نباید از دست بدهد.

بجاست كه این مطلب عنوان شود كه اگر عراق صدام را از دست بدهد، اردن باخته، عربستان باخته، مصر و بقیه كشورهای حامی هم باخته اند هیتلر آمریكا، خونخوار آمریكا در عصر حاضر در خاورمیانه صدام است و بجاست كه خوب دقت كنید به این مطلب كه هر زمان ما حمله داشتیم سریعاً شاه حسین وارد عراق شده و با صدام مذاكره كرده است. بی شك آمریكا بركناری صدام و رژیم بعثی را هم قبول نخواهد كرد. آمریكا از ما این شرایط صلح را نمی پذیرد.

تازه اینها از شرایط صلح بود كه عنوان كردیم ولی به قول امام عزیز ما جواب این خون ها را چگونه می دهیم؟ به فرض كه یكصد و پنجاه میلیارد دلار گرفتیم. آیا جواب خون یك نفر از بسیجی های ما می شود؟ مگر آنها برای پول جنگیدند، مگر آنها برای قدرت جنگیدند، مگر آنها برای مقام جنگیدند، آیا كسی حاضر است برای پول جان بدهد؟ پس جواب آنها چه می شود. یعنی به ملت خواهیم گفت ما پول گرفتیم و بچه های شما را دادیم. چنین كاری می توانیم بكنیم؟ نه؛ مردم ما در سرتاسر ایران، در محلات و در روستاها و بین مردم مستضعف تبلیغ شد، به شوق رفتن كربلای امام حسین (ع) بسیج شدند. این تمام شوق و تمام ذوق و تمام اشتیاق كربلای حسین است و مردم با این شوق بسیج شدند و اگر این بسیجی عزیز در جبهه بیاید و زمانی احساس كند كه صلحی شده و او به كربلا نرسیده، آیا اگر عراق دوباره خودش را سازماندهی كند، در آینده هم ما قادر خواهیم بود دوباره مردم را بسیج كنیم؟ آن وقت چه می شود. آن وقت ما چوپان دروغ گوئیم. می گوید كه یك موقع به ما گفتید كربلا را باید در جبهه یافت و من بچه هایم را از دست دادم، عزیزانم را از دست دادم، دوباره می گویید بیا برویم، بیا برویم كربلا، این را چه می كنیم؟ اساس حركت نظامی ما این ملت است. تمام بار این راه بر دوش این ملت است و امام عزیز اشاره دارد. آنها را چه كنیم؟ ای عزیزان، ما چاره ای نداریم به غیر از جنگ، پس برای ما تمام درهای صلح بسته است. سازش و صلح با كفر حرام است. با كفر بر سر میز مذاكره نشستن خصلت مارقین و قاسطین و ناكثین است، نه خصلت مؤمنین و متقین. ما هیچ چاره ای نداریم مگر جنگ و مگر جهاد در راه خدا كه سفارش شده و همه درها اگر بسته باشد این در به روی بهشت باز است و ما هم چاره ای نداریم و باید در راه خدا بجنگیم. نه به خاطر پول و ثروت و زن و بچه و نه برای هوای نفس و مكنت و قدرت و جاه و شهوت مقام و ریاست؛ هیچ یك. فقط در راه خدا باید بجنگیم و مایه بگذاریم. سخن جالبی در شروع گفته شد. به قول امام عزیز، ما چون حسین وارد شدیم و مانند حسین هم باید به شهادت برسیم. ما باید به این جنگ ادامه بدهیم و در تداوم این جنگ حرفی نیست. یعنی ای عزیزان، شرف حیثیت و آبرو و مقام اسلام و انقلاب اسلامی و ملت اسلامی در تداوم این جنگ است و سازش صلح و به مذاكره نشستن برای ما خواری و ذلت و افتضاح به همراه دارد و نسل آینده را به لجن می كشاند و اسلام را از بین می برد. اسلامی كه در لبنان دیدیم چه كرد. پس ما می جنگیم و باید بجنگیم و چاره ای نیست. به گفته امام تا ظهور امام مهدی (عج) با یك دستمان سلاح و با یك دستمان قرآن باید بگیریم و طبق دستورات ولایت امروز در جامعه انقلاب اسلامی ما دو روند بیشتر نداریم: امامت و امت، امامت و حزب الله والسلام. خط سومی نداریم. در این روند و در این قانون و در این چارچوب، باید اطاعت محض از دستورات ولایت سمبل فكری و عقیدتی و انسجام روحی و معنوی برای یك مؤمن و یك انسان حزب الله باشد و خواهد بود. لذا امام عزیز و ولی فقیه دستور فرموده تا بیت المقدس باید جنگید و در راه بیت المقدس خط رهبری و ولایت این را روشن می كند. یك راهنمائی هم بكنیم. در این راه، خط رهبری به عنوان فرمانده كل قوا به حركت ما جهت می دهد و می گوید كه این بیت المقدس شما راهش از كجاست؟ كربلا. از كجاست؟ كربلا. یعنی اینكه ای عزیزان، ای بسیجیان حزب الله، ای امت حزب الله، در این راه نشد و نمی شود و نباید كرد وجود ندارد. ما بایستی بنا به فرمان ولایت، كه در آن تخلف نیست به كربلا برسیم و ما به كربلا نخواهیم رسید مگر آنكه از مرزهای ایران عبور كنیم، اول خودمان را به دجله و بعد به حول و قوه الهی به كربلا برسانیم و این راه یا از بغداد خواهیم برد و یا از بصره و این مورد تفاوتی نمی كند. هدف اینست كه ما به كربلا برسیم. هدف نظامی ما كجاست؟ كربلا. پس هدف،گرفتن كربلاست و با آزاد كردن این خاك عزیز و پربهای سرور شهیدان، امام حسین، از دست و چنگال خونخواران جهان، از دست بعثی هایی كه نه حیثیت دارند و نه آبرو و هیچ چیز در درونشان ندارند و اسلام را به ذلت كشانده اند و بویی از اسلام نبرده اند، آزاد می شود و باید كربلا را نجات داد. همانطور كه حسین با یارانش رفت كربلا را نجات داد.پس هدف بسیجیان كربلاست. منتهی در راه رسیدن كربلا هدفهای وسطی هم هستند. رسیدن به یك شهر و دو شهر تا كربلا. اگر بنا باشد بسیج راه بیفتد وشعار بدهد و حركت كند به سوی كربلا، بدون اینكه كسی با او بجنگد، خوب، این كربلا عزت ندارد، كربلا در راهش ، شهید می خواهد و شكست می خواهد و كشته می خواهد و كشته می خواهد و پیروزی می خواهد و اسیر می خواهد و محاصره شدن می خواهد و محاصره كردن می خواهد، همه چیز می خواهد. رمضان می خواهد، محرم می خواهد، مسلم بن عقیل می خواهد، همه جور جنگیدن می خواهد. این تصور كه وقتی صحبت از كربلا شد یعنی این كه این بار ما به كربلا می رسیم،این نباید باشد. ما باید خودمان را برای سختی ها آماده كنیم. ما باید چون انبیاء و اولیای الهی كه زمانی كه اراده می كردند بیش از ده سال در مكه و نزدیك به ده سال در مدینه می جنگیدند و تمام عمرشان جنگ بود و جهاد فی سبیل الله و خسته نشدن و نبریدند. و ما ای بسیجیان عزیز، از عملیات و جنگ نمی بریم. از عملیات خسته نمی شویم. خوب دقت كنید،این برادران بسیجی عزیز، ما از عملیات نمی بریم و خسته نمی شویم و تا كربلا می جنگیم به شرط اینكه خودمان را آماده كنیم؛ و ما آماده نخواهیم شد مگر آنكه به دو جنبه توجه كنیم: آمادگی جسمی و آمادگی روحی. آمادگی روحی مهم تر از آمادگی جسمی است. آمادگی جسمی برای جنگیدن در راه خدا، برای پیاده روی و شكست داد دشمن و برای غلبه بر دشمن كافر، و آمادگی روحی یعنی پاك كردن درون. امام در صحبت هایشان بارها به این مطلب اشاره داشتند كه عمده مسائل، اخلاص و خلوص است و اگر باشد همه چیز هست. یعنی پاك شدن درون، یعنی بیرون راندن هواهای نفسانی از ذات و از قلب و از دل از درون انسان. پاك شدن به منزله اینكه انسان ایثار پیدا كند، اخلاص پیدا كند، متقی شود و تقوی پیدا كند و جهاد فی سبیل الله در او رشد كند و خودش را انشاءالله برای یك عملیات بزرگ آماده كند و این انشاء الله در شما مصداق پیدا كند.در دعاهایتان و در نمازهای شبانه و راز و نیازهایتان با خدا حرف بزنید و مظلومیت خود را به خدا ثابت كنید تا خدا دلش به حال شما بسوزد. خدا هم رئوف است، هم مهربان است و هم خشم و غضب می كند. برای اینكه لطف و رحمت و آمرزش خداوند شامل حال ما شود، باید اخلاص باشد و برای اینكه ما اخلاص داشته باشیم سرمایه می خواهد كه از همه چیزمان بگذریم و برای اینكه از همه چیزمان بگذریم باید شبانه روز دلمان و وجودمان و همه چیزمان با خدا باشد. اینقدر پاك باشیم كه خدا ما را مورد رحمت قرار دهد.قدم برداریم برای رضای خدا، حرف بزنیم و شعار بدهیم برای رضای خدا بجنگیم فقط برای رضای خدا. همه چیز و همه چیز خواست خدا باشد و اگر چنین شد پیروزی درش هست. چه بكشیم، چه كشته شویم، پیروزیم و هیچ ناراحتی نداریم و برای ما شكست معنا ندارد. چه بكشیم و چه كشته شویم پیروزیم. اگر این چنین نباشد خدا غضب خواهد كرد؛ اگر خدای ناكرده یك ذره و یك جو هوای نفس در فرماندهان ما، در فرمانده گردان و غیره و خدای ناكرده در افراد بسیج ما باشد و ما حس كنیم امكانات مادی و این جنگ افزارها و این ابزار و آلات می توانند به ما كمك كنند، اصلاً چنین نیست.ای عزیزان، نصرت دست خداست و فتح و نصرت و وعده نصرت با خداست. «نصرٌ مِن الله و فتحٌ قریب.» اطاعت از خدا، كاركردن برای رضای خدا و خلوص و اخلاص داشتن در این حركت و در این راه با تدبیر و فكر كردن، باعث می شود كه خدا رضایت داشته باشد و لطف كند و اگر خدای ناكرده به جای این حركت تكیه بر قدرت باشد، ابزار باشد و توجهی به خدا نباشد، غرور باشد، سستی باشد و غفلت باشد، خدا غضب می كند و خدا جای حق نشسته است. پیامبر در جنگ احد یك كلام به سربازنش می گوید و الآن، شما تحلیل كنید. پیامبر فرمانده كل قوا بود، به سربازانش گفت: این ارتفاع را خالی نكنید و شما نباید این ارتفاع را در احد خالی كنید. رزمنده ها می جنگند. دشمن كه شكست خورد، آنها ارتفاع را رها می كنند و پایین می روند. باید رزمندگان بسیج بنشینند و فكر كنند كه آیا پیامبر اشتباه كرد؟ یعنی پیامبر در پیامبریش و فرماندهی كل قوا افراد را اشتباه تعیین كرد؟ آیا افراد شجاع و غیور و دلیر را برای دفاع كردن انتخاب نكرد؟ اگر اینقدر حساس بود كه فرمانده كل قوا گفت: ارتفاع را خالی نكنید و پیامبر روی این مطلب تأكید داشتند كه تا من نگفته ام روی این ارتفاع باشید و آنجا را ترك نكنید، چرا آن را ترك كردند، شجاع نبودند كه بودند، چون پیامبر اشتباه نمی كند؛ دلیر نبودند كه بودند؛ از مؤمنین خاص نبودند كه بودند؛ همه چیز بودند. چه چیز باعث شد اینها ارتفاع را ترك كنند؟ عدم اطاعت از فرماندهی به علت وجود هواهای نفسانی. یعنی خاص ترین مؤمنان بودند ولی مؤمنان خاص هم در یك زمان گول شیطان را می خوردند در یك زمان وسوسه شدند كه نگاه كنند كه چگونه بقیه افراد غنیمت جمع می كنند و تقسیم می كنند و گفتند ما هم برویم یك اسب یا شمشیری گیر بیاوریم یا زرهی یا سپری. یعنی این شیطان لعنت شده قادر است انسان را از بالا به سقوط بكشاند و انسان را از اعلی درجه به كمترین درجه بكشاند. اگر آن انسان خودش را نساخته باشد و آمادگی مقابله با شیطان را نداشته باشد این گونه می شود. صحابه پیامبر در كوه احد دچار هوای نفس می شوند. اگر بنشینید تحلیل كنید می بینید كه هیچ چیز نبوده مگر عدم اطاعت آنها از فرمانده كل قوا، یعنی پیامبر؛ و ترك آنها از جایی كه به آنها گفته شده بود ترك نكنند و این كار را كردند فقط به صرف به دست آوردن غنیمت. در حالی كه قبلش خدمت شما عرض كردیم مؤمنینی كه خاص بودند، آیا به مادیات چشم مادی داشتند؟ نه؛ یك لحظه غافل شدند و اطاعت از دستور نكردند.پس از عزیزان اطاعت از فرماندهی در شیوه جنگ و رعایت اصول جنگ، در قبل از حمله و حین حمله و بعد از حمله، از تكالیفی است كه شما لازم است اجرا كنید و اطاعت كنید و الحمدلله در این زمینه سخن بسیار گفته شده و همه عزیزان مملكت گفته اند و….

والسلام

دوکوهه کجاست ؟


اگر بپرسی دوکوهه کجاست چه جوابی بدهیم؟
بگوییم دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که بسیجی ها را در خود جای می داد و بعد سکوت کنیم؟ 
پس کاش نمی پرسیدی که دوکوهه کجاست، چرا که جواب گفتن به این سؤال بدین سادگی ها ممکن نیست. 
کاش تو خود در دوکوهه زیسته بودی که دیگر نیازی به این سوال نبود، اگر آنچنان بود، شاید تو هم امروز با ما به دوکوهه می آمدی؛ 
ماه ها بعد از ختم جنگ، روز تحویل سال. 
گفته اند، شرف المکان بالمکین ـ اعتبار مکانها به انسانهایی است ، که در آنها زیسته اند ـ و چه خوب گفته اند دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که سالهای سال با شهدا زیسته است، با بسیجی ها، و همه سر مطلب در همین جاست. 
اگر شهدا نبودند و بسیجی ها، آنچه می ماند پادگانی بود درندشت، با زمین هایی آسفالته، خشک و کم دار و درخت، ساختمانهای معمولی، کوتاه و بلند، و تیرک هایی که برآن پرچم نصب کرده اند. اما دو کوهه سالها با شهدا زیسته است. با بسیجی ها، و از آنها روح گرفته است؛ روحی جاودانه، 
دوکوهه مغموم است، اما اشتباه نکنید! 
او جنگ را دوست ندارد، جمع باصفای بسیجی ها را دوست دارد، جمع شهدا را، آرزومند آن عرصه ای است که در آن کرامات باطنی انسانها بروز می یابند. 
یک بار دیگر سلام، دو کوهه. 
قطارها دیگر در کنار دوکوهه نمی ایستند و بسیجی ها از آن بیرون نمی ریزند. قطارها دوکوهه را فراموش کرده اند 
و حتی برای سلامی هم نمی ایستند. بی رحمانه می گذرند، اما شهدا انسی دارند با دوکوهه که مپرس با ذره ذره خاکش، با زمینش، با دیوارهایش، با ساختمانهایش، با همه آنچه در چشم ما هیچ نمی آید می گویی نه؟ از حوض رو به روی حسینیه حاج همت باز پرس که همه شهدای دوکوهه با آب آن وضو ساخته اند. 
در حاشیه اطراف حوض تابلوهایی هست که به یاد شهدا روییده اند اما الفت شهدا با این حوض نه فکر کنی که به سبب تابلوهاست!

من چه بگویم؟ اینها سخنانی نیست که بتوان گفت.
تو خودت باید دریابی و اگر نه دیگر چه جای سخن؟ 
زمین صبحگاه نیز هنوز در جستجوی رازداران خویش است. 
اگر زبان خاک را بدانی، توجه اش را در فراق آنها خواهی شنید، هر چند او همه لحظات آنچه را که دیده است و شنیده، به خاطر دارد؛ صدای آسمانی شهید گلستانی را گاه خواندن دعای صبحگاه : " اللهم اجعل صباحنا صباح الصالحین ...."
نهرهای رحمات خاص حق جاری می شد و باغهایی از اشجار بهشتی لا اله الا الله می رویید و زمین صبحگاه بقعه ای می شد از بقاع رضوان. 
آنان که در دوکوهه زیسته اند طراوت این جنات را در جان خویش آزموده اند و هنوز از سکران چهار نهر آب و عسل و شیر و شراب سرمستند. جا دارد که دوکوهه مزار عشاق باشد، زیارتگاه عشاقی که از قافله شهداء جا مانده اند. ای قدمگاه بسیجی ها، ای قدمگاه عاشق ترین عاشقان، تو خوب می دانی که چه سایه بلندی را از کف داده ای. 
بوسه های تو بر قدم هایی می نشسته است که استوارتر از عزم آنان را زمین به یاد ندارد. 
یادهایت را در خود تجدید کن تا آنجا که اگر هزارها سال نیز از این روزها بگذرد تو را با این نام بشناسند که قدمگاه بسیجیان بوده ای، شب را به یاد بیاور که انیس عشاق است؛ آن شب را، بعد از عملیات والفجر یک. 
ای دوکوهه، تو را به خدا چه عهدی بود که از این کرامت برخوردار شدی و خاک زمین تو سجده گاه یاران خمینی شد؟ 
و حال چه می کنی، در فراق پیشانی هایشان که سبب متصل ارض و سما بود، و آن نجواهای عاشقانه؟ 
دوکوهه، می دانم که چقدر دل تنگی، می دانم که دلت می خواهد باز هم خود را به حبل دعای شهدا بیاویزی و با نمازشان تا عرش اعلی بالا روی. 
می دانم که چه می کشی دوکوهه! 
عمر تو هزارها سال است و شاید هم میلیونها سال. 
اما از آن روز که انسان بر این خاک زیسته است، آیا جزء اصحاب عاشورایی سیدالشهداء کسی را می شناسی که بهتر از شهدای ما خدا را عبادت کرده باشد؟ 
تو چه کرده ای که سزاوار کرامتی این همه گشته ای که سجده گاه یاران خمینی باشی؟ چه پیوندی است میان تو و کربلا؟ 
کدام رسول بر خاک تو زیسته است؟ تو کهف اعتکاف کدام عارف بوده ای؟ اشک کدام عزدار حسینی بر تو چکیده است؟ 
چه کرده ای دوکوهه؟ با من سخن بگو،... 
حسینیه ات نیز سکوت کرده است و دم برنمی آورد. 
ما که می دانیم ، زمان، بستر جاری عشق است تا انسانها را در خود به خدا برساند و حقیقت تمامی آنچه در زمان حدوث می یابد باقی است. پس، از حسینیه حاج همت بخواه که مهر سکوت از لب برگیرد و با ما سخن بگوید.
اینجا حرم راز است و پاسداران حریم آن، شهدایند؛ شهدایی که در آن نماز شب اقامه کرده اند و با خدا راز و نیاز گفته اند؛ شهدایی که در حسینیه چشم بر جهان غیب گشوده اند؛ شهدایی که همسفران عرشی امام بوده اند و اکنون میزبان او هستند. 
عمق وجود من با این سکوت رازآمیز آشناست؛ سکوت که در باطن، هزارها فریاد دارد. 
من هرگز اجازه نمی دهم که صدای حاج همت در درونم گم شود. این سردار خیبر، قلعه قلب مرا نیز فتح کرده است. 
« برای اینکه خدا لطف و رحمت و آمرزشش شامل حال ما بشه ، باید اخلاص داشته باشیم ، و برای اینکه ما اخلاص داشته باشیم، سرمایه می خواد که از همه چیزمون بگذریم ، و برای اینکه از همه چیزمون بگذریم، باید شبانه روز دلمون و وجودمون و همه چیزمون با خدا باشه، این قدر پاک باشیم که خدا کلا از ما راضی باشه، قدم برمی داریم، برای رضای خدا. 
قلم برمی داریم روی کاغذ ، برای رضای خدا، حرف می زنیم، برای رضای خدا ، شعار می دهیم، برای رضای خدا، می جنگیم. برای رضای خدا ، همه چی، همه چی، همه چی خاص خدا باشه، که اگر شد، پیروزی درش هست، چه بکشیم چه کشته بشیم، اگه اینچنین بشیم پیروزیم و هیچ ناراحتی نداریم و شکست معنا نداره برای ما. چه بکشیم چه کشته بشیم پیروزیم اگه اینچنین باشیم، و خدا غضب خواهد کرد اگر خدای نکرده، یک ذره و یک جور هوای نفس در فرمانده گردان و گروهان و دسته و یا خدای نکرده در افراد بسیج ما پیدا بشه و ما حس کنیم که امکانات مادی و این جنگ افزارها و این آلات، اینها می تونه کمک کنه به ما. نه عزیزان، نصرت دست خداست.» 
گوش بسپار تا ناله‌های حاج عباس کریمی را نیز در سوگ شهادت او بشنوی. 
« همت واقعا برای ما یک فرمانده بود و برای ما مولا بود، همت عزیزی بود که از میان ما هجرت کرد و به دیار عاشقان پیوست. همت عاشق بود و همراه با یاران خود به دیار عاشقان رو آورد.» 
حسینیه حاج همت قلب دوکوهه بوده است. حیات دوکوهه از این جا آغاز می شد و به همین جا بازمی گشت. وقتی انسان عزادار است، قلب بیش از همه در رنج است و اصلا رنج بردن را همه وجود از قلب می آموزند. 
دوکوهه قطعه ای از خاک کربلاست. اما در این میان، حسینیه را قدری دیگر است. 
کسی می گفت: کاش حسینیه را زبانی بود تا با ما بگوید از آن سری که میان او و کربلاست. 
گفتم: حسینیه را آن زبان هست، کو محرم اسرار؟ 
هر که می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند، اگر چه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد 
چه بگوییم در جواب اینکه حسین کیست و کربلا کدام است؟ 
چه بگوییم در جواب اینکه چرا داستان کربلا کهنه نمی شود؟ 
از باب استعاره نیست اگر عاشورا را قلب تاریخ گفته اند، زمان هر سال در محرم تجدید می شود و حیات انسان هر بار در سیدالشهدا، نه این حیات دنیایی که جانوران نیز از آن برخوردارند؛ حیاتی که در خور انسان است. 
حیات طیبه، حیاتی آن سان که امام داشت، زیستنی آن سان که امام زیست. 
حسینیه شهداء نیز اکنون در جستجوی گم کرده خویش است. او امام را ندید، اما یاران امام را دید و از آنان بوی خمینی را شنید، از آنان که در حقیقت خمینی فانی شدند و از این طریق، بقایشان نیز به بقای او پیوند خورد. 
دوکوهه خاک و آب و در و دیوار هایش، همه وجودش با این حضور آن همه انس داشته است که اکنون در این روزهای تنهایی، جایی مغموم تر از آن نمی یابی. دوکوهه مغموم است و درانتظار قیامت،دلش برای شهدا تنگ شده است. برای بسیجی ها همین جا بود، در همین میدان رو به روی ساختمان گردان مالک، از همین جا بود که خون حیات یک بار دیگر در رگ های زمین و زمان می دوید، همین جا بود که عاشورا تکرار می شد. 
اما این بار امام حسین غریب و تنها نبود؛ خمینی بود، یاران خمینی هم بودند، همین جا بود که عاشورا تکرار می شد، اما این بار دیگر امام حسین به شهادت نمی رسید؛ بسیجی ها بودند، فداییان امام، گردان گردان، لشگر لشگر، جواد صراف و اسماعیل زاده هم بودند. باقی شهدا را نمی شناسم، تو بگو، هر جا که هستی، هر شهیدی که می بینی نام ببر و به فرزندانت بگو که چهره او را به خاطر بسپارند تا علم خمینی بر زمین نماند ، علم خمینی برزمین نمی ماند؛ مگر ما مرده ایم؟ 
امسال عید هم گروهی از بچه ها آمده اند تا دوکوهه از غصه دق نکند. 
« ... تو را دوست دارم ای دوکوهه، تو را دوست دارم که بوی بهشت می دهی، تو را دوست دارم که دامنت برای یک بار هم آلوده نشد، تو را دوست دارم که به بودنم هستی دادی، تو را دوست دارم که تو با حسینم آشنا کردی، 
تو را دوست دارم که زندگی را تو برایم تفسیر کردی.» 
این همه مغموم مباش دوکوهه، امام رفت، اما راه او باقی است، دیر نیست آن روز که روح تو عالم را تسخیر کند و نام تو و خاک تو و پرچم هایت، مظهر عدالت خواهی شوند.

دوکوهه، آیا دوست داری که پادگان یاران امام مهدی (عج الله تعالي فرح الشريف) باشی؟

پس منتظرباش،...

سخنرانی شب عملیات بدر


عملیات، عملیات سختی خواهد بود. باید بدانیم اگر این عملیات موفق نشد،‌عملیات بعدی ما سخت‌تر خواهد بود؛ چون خداوند بندگان مؤمن خود را هر چه می گذرد با آزمایشی دیگر می آزماید.

همه برادران بایستی تصمیم قطعی بگیرند. تمام علایقی كه در ده، در شهر و … دارید ،‌كنار بگذارید.

مصمّم ، قاطع و با توكّل به خداوند ،‌تمام برادران تصمیم بگیرند و گرنه خدای ناكرده مردّد و متزلزل می‌شویم و تردید و ابهام حتی به اندازه‌ نوك سوزن مانع امداد الهی است. هر برادری شب عملیات می‌خواهد جلو برود باید تصمیم خود را گرفته باشد. خدای نكرده اگر برادر ضعیفی است، نباید جلو بیاید. هر كس نمی تواند تصمیم بگیرد ،‌همراه ما نیاید و گرنه خدای نكرده به ما صدمه خواهد زد.

همه برادران تصمیم خود را گرفته اند، ‌ولی من بخاطر سختی عملیات تأكید می كنم. شما باید مثل حضرت ابراهیم باشید كه رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش بروید. خداوند اگر مصلح بداند به صفوف دشمن رخنه خواهید كرد. باید در حد نهایی از سلاح مقاومت استفاده كنیم.

 هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما می گرداند. اگر از یك دسته بیست و دو نفری، ‌یك نفر بماند، باید آن یك نفر باید مقاومت كند؛ حتی اگر فرمانده شما شهید شد، نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم كه این وسوسه شیطان است. فرمانده اصلی ما ،‌خدا و امام زمان است، ‌اصل ،‌آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وقتی شما شهید شدید ،‌خودتان فرمانده‌اید؛ وظیفه‌ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است.

 تا موقعی كه دستور حمله داده نشده كسی تیراندازی نكند، ‌حتی اگر مجروح شد خودداری نماید. دستمال در دهانش بگذارد، دندانها را به هم بفشارد و فریاد نكند، فریاد نشانه ضعف شماست.

 با هر رگبار سبحان الله بگویید. در عملیات خسته نشوید، بعد از هر درگیری و عملیات شهدا و مجروحین تخلیه و بقیه سازماندهی شده و كار ادامه یابد.

 با عرض معذرت مسأله‌ای كه امیدوارم به برادران جسارت نشود و ان شاء الله كه از قلبهای پاك شما به دور است، ‌ولی شیطان دست بردار نیست. شیطان بعضی وقتها آرامتر و با وجهه شرعی جلو می‌آید، ‌بنابراین در پیروزی مغرور نشوید.

 حداكثر استفاده از وسایل را بكنید. اگر این پارو بشكند به جای آن پاروی دیگری وجود ندارد ،‌با همین قایقها باید عملیات بكنیم ،‌لباسهای غواصی را خوب نگهداری كنید ،‌یك سال است دنبال این امكانات هستیم.

 در شب عملیات آقا مهدی وضو می گیرد و همه‌گردانها را یك یك از زیر قرآن عبور می دهد. مدام توصیه می كند؛ برادران، خدا را از یاد نبرید! نام امام زمان (عج) را زمزمه كنید! و دعا كنید كه كار ما برای خدا باشد و از پشت بی سیم نیز همه را به ذكر «لاحول و لا قوه الا بالله» تحریض و تشویق می كند.

قرار بر این است كه شب عملیات ،‌برادران كاملی، میراب ،‌موسوی و مقیمی همراه آقا مهدی باشند. عملیات در آن سوی دجله غوغا می كند و مهدی در اضطراب آن سوی دجله، نگران بسیجیان است.

 لشگر عاشورا در اولین شب، موفق به شكستن خط دشمن می شود و روز اول به كوشش در تثبیت مواضع ساحل رود می گذرد و در مرحله دوم عملیات، از سوی لشگر عاشورا حمله ای نفس گیر به واحدهایی از دشمن ـ كه عامل فشار برای جناح چپ بودندـ آغاز می شود كه قلع و قمع دشمن و گرفتن انتقام و قطع كامل دست دشمن از تعرض به نیروها در جناح چپ، ثمره آن است.  

دو روز از عملیات می گذرد. برادر كاملی فراق مهدی را طاقت نمی آورد و او همچونان دیگران به آن سوی دجله می رود. با «رستم خانی» برخورد می كند و همان جا می ماند.


زندگینامه بسیجی شهید ناهید فاتحی کرجو

زندگینامه بسیجی شهید ناهید فاتحی کرجو

(سمیه کردستان ، اسطوره ای که جان داد تا حرمت امام خود را نشکند)

http://basij.ir/attachment/1224316.jpg

 

ولادت و معرفت به معبود

ناهيد فاتحي كرجو در چهارمين روز از تير ماه سال 1344 در شهر سنندج در ميان خانواده اي مذهبی و اهل تسنن به دنيا آمد. پدرش محمد از پرسنل ژاندارمري بود و مادرش سيده زينب، زني شيعه، زحمتكش و خانه دار بود كه فرزندانش را با عشق به اهل بيت (ع) بزرگ  مي كرد.

ناهيد كودكي مهربان، مسئوليت پذير و شجاع بود كه در دامان عفیف مادر، با رشد جسم، روح معنوي خود را پرورش مي­داد. آن قدر در محراب عبادت با خدا لذت مي­برد كه به پدرش گفته بود: «اگر از چيزي ناراحت و دلتنگ باشم وگريه كنم، چشمانم سرخ مي شود و سرم درد مي گيرد. اما وقتي با خدا راز و نياز كرده و گريه     مي­كنم، نه خسته ام، نه سردرد و ناراحتي جسمي احساس مي كنم، بلكه تازه سبك تر و آرام تر مي­شوم».

 

نوجوانی از جنس ایمان و شهامت

با شروع حركت هاي انقلابي مردم ايران، ناهيد هم به سيل خروشان انقلابيون پيوست و با شركت در راهپيمايي ها و تظاهرات ضد طاغوت در جرگه دختران مبارز كردستان قرارگرفت.

روزي با دوستانش به قصد شركت در تظاهرات عليه رژيم به خيابانهاي اصلي شهر رفت. لحظاتي از شروع اين خيزش مردمي نگذشته بود كه مأموران شاه به مردم حمله كردند. آنها ناهيد را هم شناسايي كرده بودند و قصد دستگيري او را داشتند كه با كمك مردم از چنگال آن دژخيمان فرار كرد. برادرش مي گويد؛ «آن شب ناهيد از درد نمي توانست درست روي پايش بايستد. بر اثر ضربات ناشي از باتوم، پشتش كبود رنگ شده بود». 

بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و شروع درگيري هاي ضد انقلاب در مناطق كردستان، همكاري اش را با نيروهاي ارتش و بسیج و سپاه آغازكرد. شروع اين همكاري، خشم ضد انقلاب به خصوص گروهك كومله را كه زخم خورده فعاليت هاي انقلابي اين نوجوان و ساير دوستانش بود، برانگيخت.

 

راهی به سوی آسمانی شدن

ناهيد علاوه بر همکاری با بسیج وسپاه بيشتر وقتش را به خواندن كتاب هاي مذهبي و قرآن و انجام فعاليت هاي اجتماعي ميگذراند.

اوايل زمستان سال 1360 به شدت بيمار شد و به درمانگاهي در ميدان مركزي شهر سنندج مراجعه كرد. اما از ساعت مراجعتش خيلي گذشته بود و خانواده نگران شده بودند. خواهرش به دنبالش مي رود و بعد از ساعت ها پرس و جو پيدايش نمي كند. خبري از ناهيد نبود! انگار كه اصلاً به درمانگاه نرفته بود! آن وقت ها پدر ناهيد در جبهه خرمشهر بود و مادر نگران و دست تنها، به تنهايي همه جا دنبال او مي گشت. تا اينكه بالاخره از چند نفر كه ناهيد را ميشناختند و او را آن روز ديده بودند شنيد كه: چهار نفر، ناهيد را دوره كرده، به زور سوار ميني بوس كردند و بردند! 

بعد از ربوده شدن ناهيد، خانواده او مرتب مورد تهديد قرار ميگرفتند. افراد ناشناس به خانه آنها نامه مي فرستادند كه: اگر باز هم با سپاه و پيشمرگان انقلاب همكاري كنيد، بقيه بچه هايتان را هم مي­كشيم

.

زخم ستاره

چند وقتي از ربوده شدن ناهيد گذشته بود كه خبر گرداندن دختري در روستاهاي كردستان با دستاني بسته و سري تراشيده به جرم اينكه «اين جاسوس خميني است!» همه جا پخش شد. يك روستايي گفته بود: آنها سر دختري را تراشيده بودند و او را در روستا مي گرداندند . گفته بودند آزادت نمي كنيم مگر اينكه به خميني توهين كني!.

او ناهيد بود كه با شهامت و ايستادگي قابل تحسين از مقتداي انقلابي خود حمايت كرده و زير بار حرف زور آنها نرفته بود. مردم روستا در آن شرايط سخت كه جرأت حرف زدن نداشتند، به وضعيت شكنجه وحشيانه اين دختر اعتراض كرده بودند. اما هيچ گوش شنوا و مرد عملي پيدا نشده بودكه ناهيد، دختر جوان و انقلابي را از چنگال ستم آنها رهايي بخشد.

از روز ربوده شدن او يازده ماه مي گذشت كه پيكر بي جان و مجروح و كبود او را با سري شكسته و تراشيده در سنگلاخ هاي اطراف روستاي هشميز پيدا كردند. روایت دیگر حاکیست که اشرار برای وادار کردن ناهید به توهین نسبت به حضرت امام(ره) اورا زنده بگور کرده بودند.

وقتي جنازه را به شهر سنندج انتقال دادند مادرش بسيار بي تابي مي كرد و چندين بار از هوش رفت. پيكر آغشته به خون ناهيد اگر چه ديگر صدايي براي فرياد زدن و جاني براي فدا كردن در راه انقلاب نداشت اما كتابي مصور از ددمنشي ضد انقلاب بود. زنان سنندجی با ديدن آثار شكنجه بر بدن ناهيد و سر شكسته و تراشيده اش، به ماهيت اصلي ضد انقلاب، بيش از بيش پي برده و با ايمان و بصيرتي بيشتر به مبارزه با آنان پرداختند.

 

تهران، سفر آخر

شرایط حاد منطقه در آن سال و خفقان حاکم گروهک­ها بر مردم، فشار زایدالوصفی که به خانواده شهید رفته بود مادر شهید را بر آن داشت به تهران هجرت کند و پيكر شهيد ناهيد كرجو، شهيد مظلوم سنندجي را در قطعه شهداي انقلاب بهشت زهراي تهران دفن نماید. 

چند سال بعد، مادر از اندوه فراق ناهيد، بيمار شد و از دنيا رفت. برادر ناهيد مي گويد: مادرم در تهران ماند و با بچه هاي كوچك و وضعيت بد اقتصادي مجبور به كار شد. دوران سختي را گذرانديم اما مادر دلخوش بود كه نزديك ناهيد است. دلش خوش بود كه ديگر لازم نيست كوه به كوه، دشت به دشت و آبادي به آبادي دنبال ناهيد بگردد.

 

و اینک ...

اينك نوجوانان و دختران ايران اسلامي بايد بدانند كه وقتي ناهيد فاتحي كرجو به شهادت رسيد بيش از هفده سال نداشت اما اكنون بعد از گذشت سی سال از شهادتش، نامش به بركت متعالي بودن هدف و ارزش هايش زنده و شيوه زندگي­اش الگويي براي زنان مجاهد است.

 اگر در صدر اسلام سمیه زیر شکنجه جاهلان عرب حاضر به نفی وحدانیت خدا نشد و در دفاع از اعتقادات راسخ خود شهادت را برگزید، امروز زنان موحد، الگویی نزدیکتر را پیش رو دارند. دختر نوجوان شجاعی که تحمل شکنجه­های طاقت فرسا را بر توهین به امام خود ترجیح داد و در مسیر ایستادگی و در دفاع از آرمان­ها و اصول متعالی اسلامی، شهادت را برگزید، و او کسی نیست جز سمیه ی کردستان شهیده ناهید فاتحی کرجو.

مشاغل در جبهه ها

مدادگری

سال1360 دردهلاویه امدادگربودم.نیم ساعتی از عملیات آزادسازی بستان می گذشت که سیل مجروحان به محل اورژانس روانه شد.دربین شلوغی رفت وآمد آدم ها وآمبولانس ها،مجروحی توجهم را جلب کرد.سنی کمتر ازچهارده سال داشت وهردوپایش به شدت مجروح شده بود.خون زیادی ازبدنش می رفت.می گفتند شنی تانک ازروی پایش رد شده است!سراسیمه رفتم سراغش تا به هروسیله ممکن خون به اوتزریق کنم.پاهایش آش ولاش بود.رگ دست هایش نیز به علت خونریزی زیاد پیدا نمی شد.رفته رفته حالش بدترمی شد وهیچ کاری ازدست ما بر نمی آمد.درهمان حال دیدم زیر لب دارد زمزمه می کند.گوشم را به دهانش نزدیک کردم.باسروچشم اشاره ای کرد وچیزی گفت.باز متوجه نشدم حدس زدم حتمأ آب می خواهد.چون طبیعی بود که درآن حال خیلی تشنه باشد.به سرعت برایش آب آوردم.اما او ازخوردن امتناع کرد وباز چیزهایی گفت.این بار خیلی دقت کردم.او با صدایی بریده ولرزان گفت:*مرا به قبله کن.*خواسته اش را اجابت کرده ونشستم به تماشا.اوتکبیرگفت وشروع کرد به خواندن نماز.درآن حال احساس می کردم نه دربرابر نوجوانی چهارده ساله،بلکه در برابریک کوه نشسته ام.مجروهان دیگر مرا به سوی خود فرا خواندند.رفتم به بالینشان؛اما همه دلم پیش آن چهارده ساله بود.درکوچکترین فرصتی که به دستم رسید.باز آمدم به بالینش.*اودر حال نماز به شهادت رسیده بود.!*


 
تفنگ106

عراقی هاگفته بودند؛طی هفتادودوساعت منطقه راپس می گیرند.ظهربود.تمام تانک هایشان به سوی ماراه افتادند.نخستین باربودکه من درعملیات شرکت می کردم.ماتنهاچندقبضه تفنگ 106میلی متری داشتیم.باخود گفتم؛چگونه ممکن است بااین چندتفنگ جلوی این همه تانک مقاومت کرد؟!درفکربودم.ترس وجودم رافراگرفته بود. روی گلوله ای آیه{ومارمیت اذرمیت ولکن الله رمی}رانوشته وشلیک کردم.گلوله مستقیم خوردبه یکی اززاغه های مهمات عراقی ها وانفجاری عظیم رخ داد.عراقی هادیگرنتوانستندکاری ازپیش ببرند.

منبع:کتاب هرکسی کارخودش،فرهنگ مشاغل جبهه/


 
سنگرسازان بی سنگر

درجریان هرعملیاتی من شاهد رشادت ها وایثار رانندگان لودر وبلدوزر بودم که چگونه دربرابر گلوله مستقیم تانک وزیرآتش فراوان دشمن،برای رزمندگان دلاور اسلام جان پناه می ساختند.درحالی که خودشان هیچ پناه وسنگری جز سایه حق وتوکل به خدا نداشتند.در یک عملیات راننده بلدوزری را دیدمکه سینه اش هدف تیر دوشکا واقع شدواز روی صندلی به پایین دستگاه افتاد.همان لحظه درحالی که دستگاه هنوز کارمی کرد وپیش می رفت،راننده دیگری سواربرآن شدوبه کاروی ادامه داد.چیزی نگذشت که اوهم به درجه رفیع شهادت نائل آمد.راننده دیگری برجای اونشست واو نیز پس ازمدتی درخون خودغلتید وبه آسمان پرکشید.به همین ترتیب،درمدت زمان کوتاهی پنج نفرازسنگرسازان بی سنگر یکی پس از دیگری به شهادت رسیدند.با این حال تاآن لحظه که من شاهد ماجرا بودم،حتی برای لحظه ای آن دستگاه از کار نیفتاده وهمچنان محکم ومقتدر به کارخود ادامه می داد.من از مشاهده این صحنه پرشور وحماسه به وجد آمده وهمان موقع عهدکردم که چنانچه از آن عملیات جان سالم به دربردم ،به خیل جهادگران مخلص، این سنگرسازان بی سنگر وسربازان گمنام امام زمان(عج)بپیوندم.



ش.م.ر

ایام عملیات والفجرهشت به اتفاق جهادگران فیروزکوه درمنطقه فاومستقربودیم.آن روزهاعراق خیلی شیمیایی می زد.یک روزنزدیک ظهربود،داشتیم وضومی گرفتیم که ماشین غذاآمدوبوی خورشت قرمه سبزی رادرفضای محوطه پیچاند.پیش ازاین مسئولان به مایادداده بودند،بمب شیمیایی بوی قرمه سبزی،سیر،پیازوچیزهایی ازاین قبیل دارد.درهمان حین ناگهان یکی ازرزمندگان عجولانه ازسنگربیرون دویدودرحالی که ماسک شیمیایی اش را هول هولکی به صورتش می چسباند؛دادوفریادکنان گفت:«ماسک بزنید.شیمیایی!شیمیایی!...»آن روزتا می توانستیم خندیدیم.                            منبع:کتاب هرکسی کارخودش،فرهنگ مشاغل جبهه/

پشتیبانی
روزهای اول جنگ بود،اوضاع اهوازآشفته بود.کسی به نقش زن ها درشهر توجهی نمی کرد.مابه اتفاق تعدادی ازخانم های دیگروباکمک شهید علم الهدی،ستادمقاومت خواهران پاسدارانقلاب اسلامی راتشکیل دادیم.پایگاه هایی رادرمساجدومدارس برپاکردیم.بعضی از خواهران این پایگاه نقش نیروهای اطلاعاتی،امدادی وتبلیغاتی رابرعهده داشتند.حتی شناسایی بعضی ازافرادستون پنجم(جاسوس)که آن روزها خیانتشان آتش به جان مامی زد_به عهده تعدادی ازاین خواهران بود.آن روزهاروزنامه هابه اهوازنمی رسید.ماباهمکاری ستادخبری سپاه، آخرین وتازه ترین خبرها وتحولات جنگ رامی گرفتیم،آنها راتکثیر می کردیم وسرخیابان هاومحله های پررفت وآمدمی چسباندیم.دریکی ازروستاهای حومه اهواز،عراقی ها حدودچهل دستگاه تانک پنهان کرده بودند.یکی ازخواهران ستادبه نام خانم عقیلی،محل آنهارا کشف کردوبه برادران سپاه اطلاع داد.به این ترتیب،همه تانک هابه غنیمت مادرآمد.

منبع:کتاب هرکسی کارخودش،فرهنگ مشاغل جبهه/



روحانی
یک روز پیش از عملیات بدر بود.پس ازنماز ظهرحاج آقا بهشتی روحانی گردان،آرام آرام به خواندن زیارت عاشورا مشغول شد.فراز «السلام علیک وعلی الارواح التی حلت بفنائک...»رامی خواند که اشکش جاری شد.آرام می گریست.کم کم توجهش به نیروهایی که دربلم های اطراف بودند.جلب شد.نیروها آماده عزیمت به عملیات بودند.این صحنه هق هق گریه حاج آقا رابلند کرد. گریه اوهمه رابه گریه انداخت.حاج آقا باتحت الحنک خود اشک هایش راپاک می کرد.عمامه او برایم خاطره ها داشت.به یادم آمد او درمرحله اول عملیات خیبر عمامه اش را به شکل طولی بازکرده،قرآن رابه وسط آن بسته ومثل طاق نصرت روی سررزمندگان گرفته بود وآنها را اززیر قرآن عبور می داد.اودر این حال ذکر *یاحفیظ* می گفت تارزمندگان محفوظ بمانند.درجزیره مجنون، زیر آتش شدید دشمن،درحالی که عمامه را به دورسرش بسته بود.شجاعانه ایستاد وبا تبلیغ عملی خود نیروها رابه دفاعی جانانه دعوت کرد.صبح عملیات فرا رسید.دشمن هنوز مقاومت می کرد.مهماتمان تمام شده بود.بایستی ازمسافتی نسبتأ دورمهمات می آوردیم.برای سرعت عمل باید ازوسیله ای استفاده می کردیم تافشنگ ها را داخل آن بریزیم.این بارهم حاج آقابهشتی مشکل گشا شد.عمامه اش را پهن کرد وگفت:«مهمات رادراین بریزید.»                         -نه حاج آقا!خدای نکرده اهانت می شود. -نه! این افتخاری است که عمامه من حامل مهمات رزمندگان اسلام باشد.مهمات را روی عمامه پهن شده ریختیم وبا بردن آنها مقاومت عراقی ها رادر هم شکستیم.ساعتی بعد تیری به پهلوی مبارک این سیدبزرگوار خورد.صدای یا زهرایش دلم را لرزاند.عمامه خود راباز کرد ومن آن را به پهلوی اوبستم.درحالی که ذکر *یا زهرا*می گفت،به ملاقات معبود شتافت.         
حمل مجروح
برای مسابقات آسیایی تکواندو انتخاب شده بود.فقط باید در مبارزه ای شرکت می کرد تا رفتن او حتمی می شد.ولی حال وهوای دیگری داشت.فردای آن روز با وجودی که برحریف برتری داشت،مسابقات را باخت تا از رفتن معاف شود.بعد از آن که باگذراندن دوره بسیج،آماده رفتن به جبهه شد.هنگامی که سوار اتوبوس می شد،دست مادرش را بوسید وگفت:مادر!مبادا ازشهادت من ناراحت شوی.من شهید خواهم شد وجنازه ام تاچهل روز دیگر به دست شما خواهد رسید.عملیات در پیش بود ولی او رادرعملیات راه نمی دادند.چراکه اولأ دیر آمده بود،ثانیأظرفیت گردان امیرالمومنین(ع)نیز تکمیل شده بود.لذا او وتعدادی دیگر را فرستادند برای آموزش دوره امدادگری.با این حال او سرازپا نمی شناخت وقصد داشت به هرطریق که شده درعملیات شرکت کند.وقتی مسئول تعاون کارت وپلاک او راتحویل می داد،ابراهیم راشناخته وگفته بود:شما قهرمان تکواندو هستید.درعملیات شرکت نکنید.ممکن است شهید شوید.او درجواب گفته بود:قهرمان کسی است که درگرمای خوزستان بجنگد وبه درجه ی شهادت برسد.*به هرزحمتی که بود واردعملیات شد.برانکاردچی شده بود ومجروهان وشهدا رابه عقب منتقل می کرد.    یکی ازهم رزمان اومی گوید:من درسه راهی کارخانه نمک تیرخورده وکنار خکریز افتاده بودم.اورا دیدم که نزدیک شد.چهره اش برافروخته شده بود.ازاینکه تعدادی از بچه ها پس ازحماسه های کم نظیر مجروح وشهید شده بودند،ناراحت ومتأثر بود.لذا برانکارد را انداخت واسلحه شهیدی رابرداشت.بعد پشت خکریز سنگرگرفت ودرحالی که ازته دل فریاد می زد:عراقی ها بیایید!*به طرف آنها تیراندازی کرد.ابراهیم خوب می جنگید.ناگهان تیری به پیشانی اش خورد ودرآب نمک آلود افتاد. سینه خیزخودم را به او رساندم.در حال جان دادن بود.کمی با اوحرف زدم،ولی او لحظات آخر راطی می کرد.سرانجام ابراهیم جدیدی،قهرمان تکواندو،مدال پرافتخار شهادت را نصیب خودکرد وچهل روز بعدپیکر پاکش به دست خانواده رسید.



تیربارچی
عملیات کربلای ده بود وگردان آماده شرکت درعملیات می شد.دستور آماده سازی وسازماندهی نیروها صادر شده بود.دراین فکر بودم که سلاح هایی چون تیربار وآرپی جی رابه کسانی تحویل دهم که توانایی استفاده از آنها را داشته باشند.بعدازظهربود وهوا بسیارگرم وسوزان.پیرمردی حدودأ شصت ساله جلو آمد وبا لحنی شیرین ودوستانه گفت:می خواهم تیربارچی بشوم.*اسمش محمد زالی بود واز منطقه فریدونکنار آمده بود.گفتم: پدرجان! برای شما سخت است.*خیلی ناراحت شد.وبازهم اسرار کرد.گفتم:حاج آقا زالی نمی شود. این بارالتماس کرد. خجالت کشیدم وتیرباری را به او تحویل دادم. لب هایش همیشه در حال ذکر گفتن بود.به خصوص زیاد صلوات می فرستاد ودر گردان به صلواتی مشهور بود.درعملیات،چون شیر ازکوه بالا می رفت. حتی بسیاری از بچه های جوان را پشت سر می گذاشت.همچون حبیب بن مظاهر مردانه به دشمن می تاخت.عاقبت نیز چون او ندای حق را لبیک گفت وبه شهادت رسید.*

 منبع:کتاب هرکسی کارخودش،فرهنگ مشاغل جبهه/

دختر ایران زمین ( حجاب)

خواهرم ای دختر ایران زمین یک نظر عکس شهیدان را ببین

در خیابان چهره آرایش مکن از جوانان سلب آسایش مکن

خواهر من این لباس تنگ چیست پوشش چسبان رنگارنگ چیست

پوشش زهرا و زینب بهترین بر تو ای محبوبه خواهر آفرین

پیش نامحرم تو طنازی مکن با اصول شرع لجبازی مکن

یادت آید از پیام کربلا گاه گاهی شرمت آید از خدا

در جوارش خویش را مهمان نما با خدا باش و بده دل را صفا

یاد کن از آتش روز معاد طره گیسو را مده بر دست باد

زلف را از روسری بیرون مریز با حجاب خویش از پستی گریز

در امور خویش سرگردان مشو نو عروس چشم نا محرم مشو

خواهر من قلب مهدی خسته است از گناه ماست کو رو بسته است

خواهرم دیگر تو کودک نیستی فاش تر گویم عروسک نیستی



چفيه‌ي عشق

اي برادر لهجه‌ات زيباترين است اي بسيج

دست‌هايت مرهم زخم زمين است اي بسيج

وسعت آيينه‌اي، احساسي از جنس بلور

چفيه‌ات رنگ کتاب عشق و دين است اي بسيج

با نگاهت آسماني از ستاره چيده‌ام

خنده‌هايت مهرباني را نگين است اي بسيج

از بلنداي تواضع پر گشودي تا خدا

خط سرخت پرچم اين سرزمين است اي بسيج

تا کبوتر پاسبان آسمان کشور است

جغد غم ويرانه‌ها را همنشين است اي بسيج

باغبان ياس و لاله‌ايد اي عاشقان

دست خونريز خزان در آستين است اي بسيج

منبع: كتاب حماسه هاي هميشه ج1

نام شاعر:عبدالرضا بازگير 



بوي شهيد

 

نوشت: آه برادر ! چقدر بد بوديم 

اگرچه آيه ايثار را بلد بوديم

زمانه عافيت‌انديش‌مان نمود آري

و ترس عاقبت‌انديش‌مان نمود آري

به فکر نان و زن و خانه و جهان گشتيم

و غافل از حتي رنگ آسمان گشتيم

زمين به عادت ديروزي‌اش قناعت داشت

پشت ما به غم تازيانه عادت داشت

دوباره مدعيان شور عشق را ديدند

فرشته‌ها هم از اين عشق نکته برچيدند

و قاصدک غم خود را به آسمان پر داد

پرنده نغمه‌ي خود را دوباره از سر داد

منبع: ماهنامه سبزسرخ شماره 48 صفحه 8



شعرشهید

امشب از دل من شكایت می كنم

عشق را با غم روایت می كنم

ساقیا ! ای من فدای دست تو 

ده شرابی تا شوم سرمست تو

ساقیا! خواهم شراب ناب ناب 

تا كند هر ذره ام را آفتاب 

سالها می را نمودم جستجو

تا شدم یك لحظه [با] او روبرو

اندر آن ظلمت سرای پر پلید

ناگهان جام می ساقی رسید

شور عشقش در دلم شد منجلی

باده را دیدم بگفتم یا علی(ع)

سرکشیدم باده را من بر ملا

تا شوم عازم به دشت كربلا

خون زدست و پیكرم فواره كرد 

عشق «هو» آخر مرا صد پاره كرد

«شاهدی» و آن «غلامی»(1)ناز من

شد انیسم با «حسن»(2) همراز من

«صابرم» غرق احسان توأم 

ریزه خوار سفره نام توأم

1- از شهدای گروه تفحص كه قبل از عباس صابری در زمستان سال 1374 شهید شدند.
2- برادر شهید كه خود نیز شهید شده است.

 

بوي گل يار

سرمست ز کاشانه به گلزار برآمد 

غلغل زگل و لاله به يک‌باره برآمد

مرغان چمن نعره‌زنان ديدم و گويان

زين غنچه که از طرف چمنزار برآمد

آب از گل رخساره‌ي او عکس پذيرفت

و آتش به سر غنچه‌ي گلنار برآمد

سجاده‌نشيني که مريد غم او شد

آوازه‌اش از خانه‌ي خمار برآمد

زاهد چو کرامات بت عارض او ديد

از چلّه ميان بسته به زنار، برآمد


پدر

در زدي پدر ولي، پشت در کسي نبود

کاش دست نرم باد در به رويت مي‌گشود

کاش روزهاي تو شاد مي‌شد و سپيد

کاش چشم‌هاي من کور مي‌شد و کبود

نامه‌هاي آخرت چون کبوتري سپيد

روي آسمان شهر بال زد، ولي چه سود

هيچکس نشان نداشت از دل شکسته‌ات

گرچه بندبندشان، تار و پودي از تو بود

تو درست مثل ما، ما درست مثل تو

سوختيم و ساختيم، چاره غير از اين نبود

راستي پدر بگو: لحظه‌هاي آخرين

شانه‌هاي خسته‌ات روي دامن که بود؟

چشم کي براي تو، قطره قطره مي‌گريست

دست کي غبار درد از تن تو مي‌زدود؟

منبع: كتاب گزيده ابيات معاصر ص39

ترفند عملیات

 يكي پس از ديگري

در يكی از پاتک های عراق ، دوستی خود را به تانكی عراقی رساند و آن را سمت عقب به حركت در آورده . تانک های ديگر دشمن به گمان اينكه فرمانده شان دستور عقب نشينی داده است يكی پس از ديگری عقب كشيدند و فرار كردند !

تعمير ماشين آلات در راه (تسمه ای از كمربند)

در طول مسير ، وقتی تسمه ی پروانه ماشين ما خراب شد ، به ابتكار يكی از برادران از كمربند سربازی به جای تسمه پروانه استفاده كرديم و به اين وسيله توانستيم ماشين را به مقصد برسانيم .

سلاح های قلابی : تفنگ پلاستيكی

داشتم می رفتم دستشویی كه بين راه به چند نفر از گشتی های عراقی برخوردم ، تنها بودم و چاره ای  نديدم جز اينكه با آفتابه به آنها حمله كنم آب آن را خالی كردم و آن را با دو دست گرفتم و به زبان عربی فرياد زدم دست ها را بالا ببريد و به عقب برنگرديد . با همين حالت آنها را نزد بچه ها بردم . يکی گفت چرا آنها را خلع سلاح نكردی گفتم اگر آنها بر می گشتند عقب و اسلحه ی مرا می ديدند كه من الان اينجا نبودم .

وسايل چندكاره و ابزار جنگی : بند پوتين تله

يكی از بچه های تخريب سيم تله را گم كرده بود و همان شب تانک های دشمن در حال حركت به سوی خطوط ما بودند در آن شرايط به جای تله از بند پوتين هايمان استفاده كرديم و الحمدالله چون شب بود تانک ها و نيروی دشمن متوجه نشدند و داخل ميدان گرفتار و منهدم شدند .

آب و غذا

يک بار با بی آبی مواجه شديم در جستجوی آب آشاميدنی در اطراف خاک ريز به چاه عميقی برخورديم اما هيچ وسيله ای برای كشيدن آب از چاه نداشتيم فكری به ذهنم خطور كرد بندهای پوتين هايمان را باز كرديم و به هم گره زديم و قمقمه را با آن آويختيم و به اين ترتيب از چاه آب برداشتيم .

 قلابی از نی و ضامن نارنجک

حوالی فاو و جزيره ی مجنون ماهی زياد داشت وقتی خط نسبتاً آرام بود با استفاده از نی و ضامن نارنجک قلاب ماهيگری درست می كرديم  و سر وقت ماهی ها می رفتيم و بخشی از غذای ثابت ما خوراک ماهی بود .

مبارزه با آفات ، حشرات و حيوانات و دفع زباله

پودر كيش و مات : برای بيرون كشيدن موش ها از سوراخ و كشتنشان آب و پودر لباسشويی را قاطی می كرديم و در درون سوراخ می ريختيم و به اين وسيله آنها كيش و مات می شدند و چون موش زنده دستگير می شد آن را مانند توپ به هوا پرتاب می كرديم و با چوب آن را به دوردست می فرستاديم و تا حد امكان از سوزاندن آن يا كوبيدنش بر سنگ يا آويزان كردنش به اميدگربه امتناع می كرديم .

متفرقه : بند شلوار

بعضی از بچه های بسيجی وقتی اسرای عراقی را پشت خط می آوردند بند شلوار آنها را قيچی می كردند تا به ناگزير دستشان به شلوارشان بند باشد و فرصت و جرأت دفاع از خود و حمله به رزمندگان  را نداشته باشند.

 
عبور از کانال شکنجه

وقتی ما را اسیر کردند، با چفیه دستان ما را بستند و شروع به اذیت کردند. اجازه نمی دادند که آب بخوریم. بطری آب را تا جلوی دهان ما می آوردند و فیلم می گرفتند ولی به ما آب نمی دادند و حتی اجازه نمی دادند که دستشویی برویم. در پادگان الاماره حدود 100 نفر را به داخل یک اتاق منتقل کردند به طوری که اصلاً جای حرکت نبود. بعد از چند ساعت ما را به محوطه آوردند. رزمنده ای بود حدود 14 ساله که  دو عراقی با هیکل های درشت روی دو زانوی این نوجوان ایستادند و او صدایش در نمی آمد. بعد از مدتی ما را به بغداد بردند و درورودی  پادگانی که قرار بود مستقر شویم، کانالی درست کرده بودند که هنگام عبور ما از این کانال، با چوب و سیم و هر چی که به دست داشتند ازما پذیرایی کردند. بعد وارد سالنی شدیم و مقداری نان وسط سالن ریختند و گفتند بخورید. اجازه دشتشویی رفتن هم به ما نمی دادند. 48 ساعت در آن سالن بودیم دوباره از بغداد به طرف موصل ما را انتقال دادند. 
راننده اتوبوس کرد عراقی بود و فارسی هم بلد بود. گفت نترسید عراقیها می خواهند شما را بترسانند اگر به موصل بروید دیگر کاری به شما ندارند، روحیه خود را از دست ندهید. اسرا گفتند آب می خواهیم. راننده اتوبوس سریع یک پارچ آب از یک خانه گرفت و هر یک از اسرا یک قاشق آب خوردند. در موصل هم به همان شیوه ای که در بغداد از ما پذیرایی شده بود،مجددا پذیرایی کردند وقتی اسیری از امام دفاع می کرد یکی از فرماندهان عراقی موهایش را می کشید و به سربازان می گفت او را بزنید.

منبع/امیران قافله شهادت

!مراقب چشم و دل و زبان باش


!مراقب چشم و دل و زبان باش

قاسم  می گفت:خاک جبهه مقدسه،حرمت میاره؛خلاف ترین آدم پاش به اینجا برسه؛زیرو رو میشه.

اینجا فقط خودت هستی و خدا...هیچ واسطه ای بین تو و خدا نیست...

آن لباس خاکی برایت چارچوب درست می کنه..نمی گذارد هر جور دلت خواست باشی...

کاری به هیچ چیز نداشت..فقط می گفت:مراقبه،مراقبه،در هر حال و هر جا او را می دیدی؛ذکر خدا روی لبش بود؛نه ذکر ظاهری؛ذکر باطنی؛و گره گشا که فقط عرفا بلدند...

یک وقت هایی که تو سنگر با هم تنها می شدیم،می گفت:همان قدر که مراقب لباس هایت هستی که کثیف نشوند،،باید مراقب چشم و دل وزبانت هم باشی...مراقب رفقایت باشی،،جسم و روح با هم هستند،

هر کدام خراب بشود...آن یکی را خراب می کند...

سنگ صبور بچه ها بود،،هر کس هر درد و دلی داشت حاجی گوش شنوایش بود...

(شهید قاسم دهباشی//کوچه نقاش ها ص 172 _ 173)


 
چرا دروغ میگی؟

بچه که بود جرأت نداشتم دست از پا خطا کنم یک وقت همسایه ها می آمدند

جلوی در چیزی میخواستند.چیزی که می ترسیدم خرابش کنن می گفتم:«ندارم»

قیامت میکرد. میگفت:

خدا که داره می بینه چرا دروغ می گی؟باعث شگفتیه که حالا شهدا هم میخواستن خودشون به خدا برسن از گناه کردن پرهیزمیکردن حتی در خانوادشون هم نمی گذاشتن کسی گناهی مرتکب بشه حس قشنگی میشه وقتی تو دوستات و رفقا هم کسی باشه که آروم بهت اشتباهاتتو گوشزد کنه...

التماس دعا


منبع:کتاب روزگاران/ مادران شهدا


 
بهترین جا
هر وقت که صحبت از شهادت می‌شد، می‌گفت: «بهترین جا برای تیر خوردن پیشانی است».

در کنار اروند سوار قایق شدم، دیدم پیکری را می‌خواهند سوار قایق کنند، یکی گفت: «این شهید را می‌شناسی؟» گفتم: «کیه؟!» گفت: «بهرام».

سر شهید را بلند کردم، صورتش گِلی بود، با آب شستم و دیدم   شهید «بهرام عیسوندرحمانی» معاون گروهان است جای تیر روی پیشانی شهید خودنمایی می کرد.    

                                             السلام علیک یا ابا عبدالله



شرمنده ارباب نشد
یک بار دیدم كنار قبر آماده ‌اي نشسته و بدجوری توی خودش فرو رفته. قد بلند و رشیدی داشت. زدم روی شانه اش و گفت: اين قبر براي تو خيلي كوچكه. با اين قد بلند، توي اين قبر جا نمي‌گيري. به فكر يك قبر ديگه باش.
خیلی راحت و خونسرد جواب داد: «من به شما قول مي‌دم كه اين قبر واسه من بزرگ هم باشه».
یک بار که با هم رفته بودیم بالای سر یک شهید، با دیدن جای ترکش کوچکی که به شهید خورده بود،گفت:« به نظر من شهادت با يك تير و تركش لذت نداره، آدم بايد مثل امام حسين(ع) شهيد بشه تا شرمنده آقا نباشه. من دوست دارم روز قيامت، اگر قرار شد مرا به امام حسين(ع) معرفي كنند، تیکه های بدنم رو روي پارچه‌ اي بریزن و بگن اين احمد كريميه».
همان هم شد. در كربلاي 5 گلوله توپ چنان تکه تکه اش کرد که هر چه سعی کردیم همه ی قطعات بدنش را جمع کنیم، آن قد رشید و بلند، بیشتر از یک گونی نشد.


 
حلقه آخر
شهیدعلی چیت سازیان:علی آقاازحلقه های لاستیک یک تونل درست کرده بود.که بعدازعبورازاون بایدازدل سیم خاردارحلقوی می گذشتی.آخرین بسیجی که ازسرآخرین حلقه ی لاستیکی بیرون آمد،علی باچشمش نیروهای آموزشی رامرورکرد.یکی کم بود.هیچ کس نفهمیدکه اون ازکجا حس کردکه ازدل این صدتا حلقه لاستیک بی حرکت،اون نیروی جامونده کجای تونل لاستیکه!رفت یک حلقه رابیرون کشیدکه درست سرپیرمرد بود. بیچاره ازدم وگرمای توی تونل داشت خفه می شد.آب که سروروش پاشیدندگفت:من ئولدوم! یعنی من مردم!علی آقاسطل آب را ریخت روش،زنده شد.بسیجی ها ریسه می رفتندازخنده.*


درمجلس شهید
شهیدامیرنظری ناظرمنش:جهت شرکت درمراسم عزاداری شهادت عمویم،همگی عازم تهران شدیم.هنگام صرف غذا،شخصی درجمع،به شهداتوهین کرد.آثارنگرانی رادر امیر دیدم.اونمی توانست دربرابر این مسئله بی تفاوت باشد. پس ازاتمام غذا،به عنوان روبوسی کردن به طرف آن شخص رفت.باودست دادوگفت:*خیلی ممنون ازلطف شما که درباره شهدا صحبت فرمودید.تعجب می کنم درمجلس شهید هستی،نان شهید رامی خوری وبه شهداتوهین می کنی!*آن مردکه ازبرخوردامیر جاخورده بود.باسرافکندگی به گوشه ای پناه برد.بارهادیده می شدکه به امیر بی حرمتی می شود.امااو آنچنان باشوخ طبعی جواب می دادکه طرف مقابل خودش شرمنده می شد.امابی احترامی به شهدا برایش قابل تحمل نبود.*



خداراببین
شهیدحمیدیوسفی:

درپاسگاه زید،بااینکه از سه طرف توسط تانکهای مزدوران عراقی محاصره شده بودیم وآتش ودود تمام فضارا پرکرده بود،اماشهیدبزرگوارحمیدیوسفی بی هیچگونه توجه به موقعیت پرآشوب وخطرناکه منطقه،باآرامش ودقت،مشغول فیلمبرداری وضبط حماسه های دلیرمردان صف شکن بود که ناگهان انفجارخمپاره ای ازاوحماسه ای جاویدبراوج زیبایی عشق حک نمود.وقتی که پیکرپاره پاره ی اورا داخل پتویی می پیچیدیم،یادحرفهایش که ساعتی پیش هنگام آمدن به پاسگاه می زد،افتادم که می گفت:*خدارا ببین...خداراببین...*


 
کی دستش پره؟
بچه های تخریب مشغول تمرینات غواصی در رودخانه کارون بودند و تقریبا روزی 15 ساعت در آب سرد غواصی می‌کردند. شبها اکثرا بیدار بودند و یکی دو ساعت به اذان صبح  از آب بیرون میومدند و بعضی ها از شدت سرما و خستگی خوابشون می‌برد. توی این شرایط حاجی قبل از اذان صبح وارد مقر  ام‌النوشه (کنار رود کارون در اطراف شادگان ) شد و برای خوندن نماز شب رفت داخل حسینیه. دیدند مثل همه سحرها حسینیه شلوغ نیست. بعد از نماز با بلند گو اعلام کردند برادرها برای صبحگاه مقابل حسینیه حضور پیدا کنند. همه که جمع شدند، بعد از قرآن و دعای صبحگاهی حاج عبدالله صحبتهاش رو شروع کرد. چهره گرفته حاجی نشان عدم رضایت توش بود. حاجی شروع کرد از نماز گفتن .

با حالت التماس میگفت: برادرها چرا تا موقع اذان توی چادرها خوابید؟ ما قرارمون این نبود. و ادامه داد: آن کس که شب را تا به صبح خوابید عمرش گذشت. آن کس که شب را تا به صبح به شب زنده داری گذراند عمرش گذشت. آن کس که بد بود عمرش گذشت آن کس که خوب بود عمرش گذشت. عمر ما به هرنحوی که گذشت، گذشت و دیگر برنمی‌گردد. دیروز گذشت و امروز هم دارد به ما می‌گوید من آمدم و اگر بروم دیگر برنمی‌گردم. با این گفته حاجی سرها پایین افتاد و صدای گریه بچه ها بلند شد. حاجی دست راستش رو بالا آورد و رو به بچه ها گفت :برادرها،چه کسی دستش پره؟ منکه دستم خالیه.

فرمانده دلاور گردان تخریب و مهندسی رزمی لشگرده سیدالشهداء(ع) حاج عبدالله نوریان درحین درست کردن جانپناه برای رزمندگان اسلام در روز 4 اسفند 64درجزیره فاو در حالیکه ذکر یا زهراء(س) برلبان داشت کربلایی شد.

نمازدرنظرشهدا

نمازدرنظرشهدا

*************************

 سحر خيز باشيد و در آن موقع كه سكوت همه جا را فراگرفته و پرده‏ى شب بر همه جا گسترده است، بستر را رها كنيد، لحظاتى را با خداى خودتان، راز و نياز كنيد، عاشقانه به درگاه او سجده كنيد، اين اوقات، جزو ايام نورانى عمر شماست. يقين داشته باشيد به جهان آخرت. تمام اعمال ما در پيشگاه خداوند، بازتاب دارند و آن چه در آن جهان به ما می‏رسد، جز بازتاب عمل ما در اين دنيا نيست. شهيد غلام ‏محمد پاى رنج      

*************************
 چند توصيه به بازماندگان بخصوص فرزندانم دارم كه نماز شب را حتماً به پاداريد.  شهيد موسى آقايى   

*************************

نمازها را سر وقت و به جماعت بخوانيد. شهيد غلامرضا سبزيكار       

*************************

 از ملت خواستارم با شرکت در نمازهاى جمعه و نمازهای جماعت و با وحدت کلمه که رمز پیروزی امت مسلمان است مشت محکمی بر دهان ابرقدرتهای جهانخوار بزنند. شهيد رضا خرمنى       

*************************

نمازهاى خود را به موقع بخوانيد آن هم به جماعت. شهيد سيدعلى فرارى       

*************************

رسالت سنگين اسلام را هميشه زنده نگهداريم و از حرف و شعار بگذريم و به شعور و عمل برسيم و با شركت در نماز جماعت و دعاى كميل، با كمك جانى و مالى به جبهه ‏هاى نور عليه ظلمت، از دروغ و غيبت بپرهيزيم و در كارهايمان توكل بر خدا داشته باشيم و آخرت را هرگز از ياد نبريم و حقيقت مرگ را هميشه به ياد داشته باشيم. شهيد رضا هوشمند دلير       

*************************

نماز جماعت و نماز اول وقت را فراموش نكنيد. شهيد مسلم شكيبا       

*************************

 برادرانم! هميشه سعى كنيد در نماز جماعت شركت كنيد. شهيد محمد يزدانى       

*************************

 به سوى نماز بشتابيد كه تنها نماز است كه به داد شما میرسد و نماز را كوتاه و سبك نشماريد و سعى كنيد به جماعت بخوانيد. شهيد ابوالقاسم مقيم فاروجی فاروجى   


 
اقامه نمازدرنظرشهدا

*************************

درس و ثروت، وقتى خوب خواهد بود كه همراه با نماز باشد. شهيد حميد احمدنژاد   

*************************

مادرجان! نمازهاى پنج‏گانه را به موقع انجام بدهيد. شهيد محمدعلى يوسفى   

*************************

همواره با نماز خواندن، به ياد خدا باشيد. شهيد عليرضا ملازاده‌یزدانی     

*************************

 همسرم! از شما خواهش می‏كنم كه تا حد امكان... دعاها و زيارت عاشورا و نماز شب را بخوانيد. شهيد يوسف براهنی‏فر

*************************

 از دوستانم میخواهم كه در نماز و دعا و راز و نياز خود مرا فراموش نكنند.   شهيد محمدحسن ابوالبشرى

*************************

خواهرم! تا می‏توانى نمازت را به جماعت بخوان و در اول وقت. قرآن را فراموش نكن و به فرامين الهى گوش فرا ده. شهيد على اسحاقى   

*************************

در آخر نماز براى امام و رزمندگان دعا كنيد و سعى كنيد نماز را به موقع بخوانيد. شهيد مهرداد رياضى    

*************************

 پدر و مادرم! در نماز جماعت‏ها و مراسم‏ هاى دينى، شركت فعال و مستمر داشته باشيد.  شهيد على رازقندى   

منبع/سایت نویدشاهد


 
گرم عبادت
شهیدغلامحسین امامی

زمستان سال 62 بودکه رزمندگان تیپ ویژه شهدا،ارتفاعات مشرف به زندان"دولتو"را ازوجود ضدانقلاب کومله ودموکرات پاکسازی کردند.شبهای اولی که درآنجا مستقرشده بودیم،هنوزامکانات گرمازا وجود نداشت.هرکداممان یک کیسه ی خواب ویکی-دوپتو همراهمان بود.هوادر آنجا مخصوصأ شبهابه قدری سرد می شد که باوجود ضخیم بودن کیسه خواب،سرمای زیاد نمی گذاشت بخوابیم. معمولأ پتوها رادور خودمان می پیچیدیم وبعد داخل کیسه ی خواب می شدیم وسرمان را هم داخل آن می کردیم. آن شب بعداز تمام شدن پست نگهبانی ام،باهمان وضعی که گفتم،رفتم داخل کیسه خواب .چند لحظه ای نگذشته بود که ناگهان به این فکر افتادم که نکند ضدانقلاب ماراغافل گیر کند وهمه را دراین وضعیت ازبین ببرد ویا اسیر بگیرد.این خیالات وفکرها وادارم کرد که سرم را از داخل کیسه بیرون بیاورم تامواظب اطراف هم باشم.همان طورکه چشمهایم این طرف وآن طرف را می پایید،ناگهان فردی را دیدم که بدون حرکت ایستاده است.بلافاصله ازجاپریدم وسلاحم رابرداشتم.نزدیکش که رفتم،دیدم غلامحسین امامی است.نمازشب می خواند؛درآن هوای سرد که واقعأ تحملش خیلی مشکل بود.اشکهایش جاری بود وباخدای خویش رازونیاز می کرد.آن قدر گرم عبادت ورازونیاز باخالق بود که گویا اصلأ سرما را احساس نمی کرد.*

 
هشداردرون
شهیدمحمد تقی طاهرزاده

برای نمازهول داشت،یک ربع پیش ازاذان دست ازهمه چی می کشید برای نماز.به ماهم می گفت:"پاشین،پاشین وضوبگیریم.الان اذان میشه."به فوتبال اشتیاق داشت.وقتی گرم بازی می شد،خیلی چیزها را فراموش می کرد. اماوقت نمازرا هرگز.انگاراز درون هشدار داده می شد.درگرم ترین لحظات بازی،هول نماز می آمدسراغش وبا سرو روی عرق کرده وصورت خشک شده،روانه اش می کرد با وضو.*


مراسم استقبال
شهیدحاج شیخ علی مزاری:

حاج آقاذوق وسلیقه ی خاصی داشتند.مثلأ هنگامی که از حج می آمدند به حجاج می گفتند قبل ازرفتن به منزلشان به مسجد بیایند تامراسم استقبال ودیداردرمسجد انجام پذیرد.این ارتباط دادن مردم با مسجدگاهی این زمینه را ایجاد می کند که افرادی که کمتر به مسجد می آیند درمسجد دیده شوند.خب!وقتی کسی اقوامش از مکه می آید به طور طبیعی مایل است درمراسم استقبال شرکت کند واگراهل مسجدهم نباشند به این واسطه در مسجد حضور می یابد وایشان این کار راخوب انجام می داد.*


 
چون کوه، استوار
 شهیدمحمود شپرکان

ایمان وتمامی باورهایش رامدیون مسجد می دانست.درمسجدآموخت که اگرچه خودمحتاج باشدولی باید به مستمندان کمک کند حتی اگرخود رابه زحمت انداخته وشب ها تادیروقت کارکند وپولی بدست آورد تاآن را لای دفتروکتاب یکی ازدوستانش بگذارد بی آنکه اومتوجه شود.معاش زندگی اش را فراهم کند.درمسجدآموخت که لباس ساده بپوشد،ازغیبت وریاوخودنمایی سخت متنفرشود.به عیادت معلولین ومجروحین برود ودرمقابل سختی ها ومشکلات چون کوه استوار بماندوبااین همه پرهیزگاری گمنام وپاک باقی بماند. ازپاکی وپرهیزگاریش همین بس روزی که موشک های دشمن به حمام عمومی شهر اصابت کرد محمودنیز درحمام بود وقتی بابدنی لخت وخاکی اورا از زیرآوار می آوردند.سرگردان به دنبال گمشده ای می گشت.مردم به اصرار علت رامی پرسند. او مضطرب سؤال می کند:"حمامی کجاست؟می پرسند چه کارش داری شاید شهید شده باشد"اوباتأسف می گوید:"اما دستمزدش را نداده ام.

مقام شهادت

مقام شهادت

راهى است كه بايد پيمود و سفرى است كه بايد رفت؛ چه بهتر كه در حال خدمت به اسلام و ملت شريف اسلامى، شربت شهادت نوشيد و با سرافرازى، به لقاءالله رسيد. و اين، همان است كه اولياء معظم حق تعالى آرزوى آن را مى‏كردند و از خداى بزرگ، در مناجات خود طلب مى‏كردند. شهيد حميدرضا سمزقندى خراسانى 

************************

پدر و مادر عزيزم! مى‏دانم كه شما خيلى آرزوها داشتيد و يك آرزوى شما اين بود كه فرزند خودتان را در رخت دامادى ببينيد. و اما پدر و مادر عزيزم! من، عاشق شهادت هستم و به كام خود خواهم رسيد. شهيد مصطفى آزاده

************************

هر نيكى، نيكى بالاتر دارد مگر شهادت در راه خدا. شهادت، مرتبه ‏اى نيست كه همه، لايق آن باشند... تنها راه نجات اين است كه مى‏توان اميدوار بود و آن نيز شهادت است چرا كه شهيد، با ريختن اولين قطره‏ ى خونش، تمام گناهانش پاك مى‏شود. البته اين را هم بدانيم كه شهيد بايست  مراحل مقدماتى را در اين دنيا طى كند و هيچ‏كس بدون طى مراحل لازم، به اين افتخار نائل نمى‏شود... به هر حال، شايد به بركت خون شهيدان و در فضاى عطرآگين اين كربلا، رحمت خداوندى شامل حال من نيز شود. شهيد جواد حيدرى فيض آبادى     

************************

 مادرجان! بايد بدانى كه شايد فيض عظيم شهادت، نصيب اين بنده و فرزند سراپا تقصيرت شود كه من، نه تنها ترس و وحشتى ندارم از اين موضوع، بلكه با آغوش باز به استقبال شهادت مى‏روم و اميدوارم كه گناهانم را خداوند نيز به لطف و كرمش ببخشد. شهيد عليرضا نجفى‌سمنانی

       

************************

اگر تو اى مادرم در دنيا سعادت و خوشبختى مرا مى‏خواستى و آرزو داشتى من با افتخار زندگى كنم و در ذلت نباشم، بدان كه به آرزويت رسيده‏اى، چرا كه نه تنها من به سعادت و خوشبختى دنيا، بلكه به سعادت و خوشبختى دنيا و آخرت رسيده‏ام و هرگز فكر نكنيد كه از اين سرنوشت - يعنى شهادت- متأسفم؛ گمان مبريد كه رگبار مسلسل، برايم غصه آور است. چنان فكر نكنيد كه مرگ سرخ، برايم ناپسند است. نه، به خدا قسم! مرگ سرخ، هيچ امر مكروه و خلاف انتظار و تازه ‏اى را برايم پديد نمى‏آورد و هيچ چيز ناپسندى رخ نمى‏دهد و نه تنها پيش‏آمد شهادت، برايم ناگوار نيست، بلكه آن‏قدر به اين سرنوشت علاقه دارم كه شهادت، برايم دوست داشتنى و شورانگيز است. پس گريه بر كسى كه به آرزو و محبوب خود رسيده، سزاوار نيست. شهيد مجيد اردكانى 

************************


 
وصف مقام شهادت

*************************

 همسرم، بدان كه شهيد هميشه زنده است. از شهادتم ناراحت و غمگين نشويد چرا كه عشق من به شهادت در اين نيست كه تو را نمى‏خواهم، نه تو جاى خويش راهميشه در قلبم باز نموده ‏اى، اما بدان كه عشقى يافته ‏ام جانسوزتر و آن شهادت است. شهيد فرامرز حسينى       

*************************

 اما مادرجان، اميدوارم كه در مرگم گريه نكنى، چون فرزندت به آرزويش رسيد. مادرجان فرزندت داماد شد. آرى، روز شهادت من روز دامادى من است. تيربار عروس و سنگر حجله و نواى توپ و خمپاره نواى جشن و سرور آن است و دامادش من هستم. به دستانتان حنا بماليد، براى خشنودى من تبريك بفرستيد، درب حياط به جاى پرچم سياه، پرچم سبز نصب نماييد و از همگى شما خواهشمندم كه برايم گريه نكنيد و روحم را نيازاريد، دشمن را شاد نكنيد. شهيد عبدالحسين توكلى  
منبع/نویدشاهد    

*************************  


 
مقام شهادت

************************

 پدران  و مادران! از آمدن فرزندانتان به جبهه جلوگيرى نكنيد. مرگ، يك مسئله ‏ى حتمى و عمومى است كه براى همه كس پيش مى ‏آيد. چه بهتر كه اين مرگ، كشته شدن و شهادت در راه خدا باشد و شهادت، نصيب مردان خدا مى‏شود.  شهيد رضا پرنده نژاد    

************************

 ... اين شهيدان هستند كه همچون سدى مستحكم در برابر ستمكاران و ظالمان هستند كه هيچ قدرتى نمى‏تواند اين سدهاى مستحكم را از بين ببرد. شهيد سيد حميد محبوبى      

************************

 مرگ، چون پلى است بر سر راه انسان؛ خواه ناخواه، هر كسى بايد از اين پل عبور كند، چه زود و چه دير. عبور از اين پل، از دو راه است: اول مرگ، دوم شهادت، اول با خفت و خوارى، دوم با آزادى و سرافرازى. مكان مرگ و شهادت، مثال زور و آزادى است. مرگ، چون اين است كه انسان را به زور بر اين پل برانند و شهادت، با سرافرازى، به روى پل قدم گذاشتن است و شهادت، زودتر از موعود، به مقصد رسيدن است و شهادت، به پرواز در آمدن است و شهادت، ايثار و آزادى است و شهادت، عشق است و من نيز مانند بسيارى از برادرانم با آگاهى كامل و اطمينان و اعتقاد قلبى، پاى در اين راه گذاشته و با آگاهى كامل به انتهاى آن، در اين راه قدم بر مى‏دارم؛ باشد كه به سبب اين، خداوند، گناهان و غفلت‏هاى مرا در طول زندگى بيامرزد.

 من اين راه را با چشمانى باز و براى يارى دين اسلام عزيز انتخاب نمودم. شهيد محمد واحديان جواهرى    



وصف شهادت

 ************************

شهادت نقطه‏ ى اوج است. و آرزوى مسلمانان است. شهادت كلمه ‏ى رفيع انسانيّت است. عباس اسداللهى

************************

 حال كه اين نوشته را می‏خوانيد خود در ميان شما نبوده و فقط يادى از من خواهد بود، پس بگويم عصر و روزگار سخت و غريبى را می‏گذرانيد، راه پر پيج و خم طولانى را با توشۀ اندك بايد رفت، و از اين زندان خلاصى يافت. مسلمان زندگى كردن در اين دنيا و عصر مشوش و پر از فتنه‏ها، پايمردى میخواهد. هدايت از طرف خدا صبر و استقامت میخواهد. اميدوارم كه خداوند اين توفيق را نصيب من بگرداند كه هدايت شده به سوى او راه گيرم. و از اين ظلمت كده به منبع نور و صداقت و پاكى رسيده، و از اين سرچشمه ‏هاى الهى سيراب شوم. شهید على فلكى

************************

شما می‏دانيد كه شهادت ميراثى است، كه از اجداد ما به ما ارث مانده است. ما فرزندان سرور شهيدان هستيم. و اين امر براى ما تازگى ندارد. و شما نبايد از اين موضوع نگران باشيد. بلكه بايد به خود بباليد و افتخار كنيد كه شما پدر و مادر فرزندى را بزرگ كرده‏ايد و به اسلام هديه كرده‏ ايد، كه لياقت شهادت را داشته و براى شما هم در اين دنيا و هم در آن دنيا، جاى افتخار استشهيد سيد سیدجلیل موسوی

************************

 من معتقدم كه شهادت سرآغاز زندگى است، پس چه چيز بهتر از شهيدشدن در راه خدا، شهادتى كه انسان را به اوج قلۀ تاريخ مى‏برد و به درجۀ رفيع انسانيت مى‏رساند، مگر اين نيست كه خدا شهدا را در قيامت با آنچنان شكوه و درخشندگى و عظمتى وارد می‏كند، كه اگر انبياء بخواهند از مقابل آنها سواره بگذرند، به عزت و احترام شهيدان پياده می‏شوند. شهید فريدون مقدودى

منبع/نویدشاهد


 
مقام شهادت

************************

بزرگترين درجه‏ ى تكاملى انسان، شهادت است و مرگ سرخ، بهتر از زندگى سياه است. شهيد محمد نصيرى       

 ************************

مادرجان! شهادت، افتخار بزرگى است و داراى اجرى بی ‏پايان. شهادت، يعنى به لقاءا... پيوستن. شهيد عيسى نيك نظر       

************************

تا به حال، من زنده نبودم، مرده بودم... تازه متولد شده ‏ام و زندگى جاويدان خود را آغاز كرده ‏ام. شهادت، انسان را به درجه ‏ى اعلا و ملكوتى می‏رساند و چقدر شهادت در راه خدا زيباست! شهيد محمدرضا اسحاق زاده  

 ************************

آرزويم اين است كه از ميان تمام رنگ‏ها، رنگ سرخ را و از انواع مرگ‏ها، مرگ سرخ را و از تمام باغ‏ها، گلزار شهدا و از ميان گل‏ها، گل لاله را انتخاب كنم. شهيد محمدرضا اسحاق زاد

************************

خاطرات


میعاد گاه

به او گفتم چرا از عشق مي نويسي؟ گفت:تا تو عاشقانه بخواني.گفتم:چرا گلها در دل زمين مخفي شده اند؟ گفت:براي اين که ياد زمين هميشه خوشبو بماند.گفتم:مرحم زخمهايت چيست؟ گفت:مرحم زخمهايم صبوري است.گفتم:کرخه را يادت هست؟ گفت:ياد قبرهاي کنده در آن بخير.گفتم:نخلهاي کارون را يادت هست چه زيبا بودند؟گفت:عاشوراهايش زيباتر بودند.گفتم:طلائيه يادت هست؟گفت:با شقايقهاي شنهايش آشنايم.

گفتم:سه راه شهادت؟ناله اي زد و گفت:آنجا ميعادگاه هر عاشقي بود که با خداي خودش وعده شهادت مي گذاشت. آنجا نقطه وصل آسمان به زمين بود.در انجا بود که ما همت را بدرقه کرديم.گفتم:دلم براي شلمچه تنگ است؟ گفت:ياد ستاره هاي اسمانش بخير .ياد خرازي بخير.ياد کربلاي پنج بخير.ياد نداي يا زهرا(س)بخير.گفتم:فکه......؟ گفت:خوشا آنان که رمل هاي گرم سجاده عروجشان شد.او رفت و من فرياد زدم :کجا؟ گفتا:به خون.گفتم:کي؟ گفتا: کنون.گفتم:چرا؟گفتا:جنون.گفتم:نرو.خنديد ورفت............


 
دردودل باشهدا

سخن اول

بودید و رفتید،بودیم وماندیم فاصله ای است به وسعت شهادت دریغا که تا چشم گشودیم شمارا مهاجر یافتیم وخود را اسیر،نه جوهره وصال در خود دیدیم ونه باور!

آنچه دیدیم حصار تمنیات بود وخواهش ها وآنچه ندیدیم خاطره ای بود که در قالب ذهن ها به فراموشی سپرده می شد، برایمان حسرتی ماند که از پرواز مرغان مهاجر تا آسمان رهایی ها حکایت می کرد.دردا که بی شما بودن با ما چه ها که نکرد؟وصدها درد که نفهمیدم معنای عاشقی را...حال که ما مانده ایم،مرثیه های دلتنگی مان را بشنوید واشکهای ندامتمان را نظاره گر باشید،شاید سراب وصال خود را امیدی باشد.شهدا شما بربال کدام ملائک نشسته ای که بی امان شتابان به سوی معبد شتافتید؟شما در نماز شب هایتان با معبود چه گفتید که معبود این گونه زود پذیرفتتان؟شما رفتید مارا لیاقت رفتن نبود،عاشق کجا ودیدن کجا وعاشق نما کجا؟شنیدن کجا ودیدن کجا؟از نجوای شبانه تان معلوم بود که مهاجرید...از شوق شب حمله تان پیدا بود که شهیدید،یادتان جاوید است وحماسه تان ماندگار،هر خانه ای مزار شماست وهر دلی مزار سرخ شما. گلون کفن،ما شعر بلند شهادتتان را خواهیم سرود ودر پیشانی خورشید خواهیم نوشت.با قطره قطره خونمان وبا قطعه قطعه پیکرمان واینک با بهاری دیگر وآغازی دیگر با شماییم.

حرف آخر

یاران شتاب کنید که قافله در راه است. می گویند گناهکاران را نمی پذیرند؟!آری گناهگاران را دراین قافله راهی نیست.اما پشیمانان را می پذیرند.این قافله،قافله عشق است واین را که به سرزمینی در کرانه ی فرات می رسد راه تاریخ است وهر بامداد این بانگ از آسمان می رسد که:الرحیل.از رحمت خدا دور است که این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد.ای دل تو چه می کنی می مانی یا می روی؟




خاطرات

این خبرراکه می شنوی،اندکی درنگ کن!

به یادآن گامی باش که وقتی کاروان شما درمنتطقه متوقف می شود،برزمین می گذاریش،آن اولین گام...بیندیش که برکدامین خاک قدم می گذاری؟نکنداینجا وادی مقدسی باشدو...امان ازلحظه غفلت...

به رنگ خاک خیره شو!گویی استخوان بدن انسان راپودر کرده وبرآن پاشیده اندوراستی مگرنشنیده ای که بمب ها وخمپاره ها وتانک ها وآرپی جی های سپاه دشمن بابدن رزمندگان سپاه اسلام چه کرده است؟؟

اگرباچشم دل بنگری،شاید ذراتی ازچشمان حاج ابراهیم همت رانیز بیابی.می گویند اونیز بی سر،راهی محضرحق شد...یاحسین شهید!!

کمی بیشترخیره شو!آیارنگ خاک رامی بینی! شک نکن!درست دیده ای سرخ است،همچون خون..

مگرنشنیده ای که پیکرصدهاشهیدوجانباز دراین مناطق برزمین افتاده اند؟راستی آن خون ها کجاست؟سرنوشت اولین قطره اش مشخص است:همه گناهان شهیدراپاک ساخته واوراشایسته نشستن بربال ملائک می کند وراهی ملکوت.

ويژگي هاي كلي و مهم براي معرفي و شناسايي انقلاب


1) سرعت بالا: با وجود روند شكل گيري نسبتاً طولاني انقلاب ها، ظهور انقلاب سريع و ناگهاني اتفاق مي افتد.

2)خشونت:در روند انقلاب اصولاً اعمال زور و خشونت به گونه اي متقابل اجتناب ناپذير است ؛ زيرا نه حكومت بدون مقاومت تسليم انقلابيون مي شود و نه انقلابيون در صورت لزوم ازاعمال خشونت پرهيز مي كنند.

3) دگرگوني ارزش ها:انقلاب به معناي دگرگوني ، تحولات عميق و زيربنايي رادر حوزه ارزش ها درپي دارد و ارزش هاي جديد جايگزين ارزش هاي پيشين مي شوند.

4)آگاهي: از ديگر ويژگي هاي مهم انقلاب است. وجود مستمر آگاهي، به مفهوم مي گردد كه به تدريج در طي « حركت هاي مداومي » ادراك و تحليل آن، موجب پي ريزي مراحلي انقلاب را به وجود مي آورد. آگاهي سبب به وجود آمدن قدرت پرسشگري مي شود.

5) بسيج مردمي: در انقلاب بخش عمده اي از جمعيت به شكلي مؤثر بسيج مي شوند. مشاركت مردمي در انقلاب مستلزم عناصري مانند سازماندهي توسط رهبري يا حزب و ايدئولوژي است.

6) ايدئولوژي: وقوع انقلاب اسلامي در ايران با تكيه بر ايدئولوژي خاص، رهبري آگاه و مردمي پرشور نشان داد كه اين انقلاب جبري و به دور از اراده و تفكر نيست.بلكه پيامد انديشه ي سياسي خاصي است كه حتي در شرايطي كه نظريه پردازان انقلاب،امكان وقوع انقلاب را منتفي مي دانند، مي تواند تحول عظيم در ساختارهاي مختلف جامعه به وجود آورد و نظامي ديرپا را كه از حمايت هاي داخلي و خارجي بر خورداراست به نابودي بكشاند و هرچه ايدئولوژي قوي تر باشد، بسيج گروه ها گسترده ترخواهدبود.

منبع/کتاب انقلاب اسلامي و ريشه هاي تاريخي آن

حجت‌الاسلام قهرمانی؛ دین را فقط در حلال و حرام خلاصه کرده‌ایم

مدیر مؤسسه ندای فطرت گفت: ما بسیاری از مباحث دین را فقط در چارچوب حلال و حرام معرفی می‌کنیم، همانند گاردریل‌های دو طرف جاده که فرد نباید از این گاردریل‌ها عبود کند چون ورای آن پرتگاه و سقوط است.

عقیق: شاید یکی از سؤالاتی که این روزها در میان اقشار مختلفی از نسل جوان مطرح می‌شود این باشد که ضرورت دینداری چیست و اصولاً در دنیای پیشرفته امروزی، دنیایی که عرفان‌های کاذب و ادیان گوناگون آن را احاطه کرده است و هر یک از آنها داعیه آن را دارد که می‌تواند ناجی و هدایتگر بشر بوده و نیازهای انسان را برآورده ‌کند، پایبندی به احکام و دستورات دین مبین اسلام، تا چه اندازه می‌تواند سعادت حقیقی بشر امروزی را تضمین کند.

از این رو گفت‌وگویی را با حجت‌الاسلام علی قهرمانی مدیر مؤسسه ندای فطرت داشته‌ایم که تا حدودی به آسیب‌شناسی مسائل دینداری پرداخته است.


سؤال ابتدایی اینکه نسل جوان ما چگونه می‌تواند طعم دینداری و دیندار بودن را در زندگی خویش بچشد و تجربه کند؟

شادی و نشاط، نگاه روبنایی در دین اسلام است مسئله روبنایی‌تر آن بحث شادمانی و خنده آنقدر جایگاه مهمی در نگاه دینی دارد که خداوند وقتی می‌خواهد افرادی را که در جنگ سستی و کوتاهی کردند را تنبیه کند می‌گوید کمتر شادی کنند و حتی شادی را به طور کلی برای آنها حرام نمی‌کند بلکه می‌فرماید: «فَلْیَضْحَکُواْ قَلِیلًا وَلْیَبْکُواْ کَثِیرًا» کمتر بخندید و بیشتر گریه کنید از آیه 82 سوره توبه متوجه می‌شویم که قرآن کریم شادی و خنده را برای مؤمنین و مسلمانان یک اصل می‌داند این گونه نیست که این موضوع را یک مسئله فرعی تلقی کند و به شکل حاشیه‌ای معرفی کند بلکه درست نقطه مقابل آن و به صورت یک اصل بسیار مهم در نگاه آیات و روایات بیان می‌کند.

واژگان فراوانی نسبت به شادی و نشاط مفاهیمی از این قبیل داریم به طور مثال یکی از واژه‌هایی که معنای شادی را می‌رساند «فرح» است؛ این کلید واژه بیش از 20 بار در قرآن کریم به شکل‌های مختلف، تکرار شده است و کم نیستند و واژگانی که نگاهی قرآنی به مفهوم شادی دارند. بنابراین این سؤال مطرح می‌شود که آیا آموزه‌های دینی ما مسئله‌ای به نام شادی را قبول دارند یا اینکه شادی به عنوان یک مسئله پیش پا افتاده در منظر دینی است؟!

چگونه دین را جذاب کنیم؟ سیره و توصیه ائمه اطهار(ع) در این خصوص چیست؟

مشکلی که اکنون در بین مبلغان دینی وجود دارد این است که دین را آن‌گونه که هست به انسان‌ها نشان نداده‌اند خداوند متعال در قرآن کریم می‌فرماید: «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَى شَاکِلَتِهِ»؛ هرکسی آن شاکله‌ای که در وجودش دارد بر اساس آن رفتار و عمل می‌کند ما اگر شاکله و بنیان و اساس درونمان صحیح باشد به همان شکل درست نیز عمل می‌کنیم. اینکه جوان‌ها به سوی دین نمی‌روند به دلیل این است که شاکله‌شان بر اساس دین چیده نشده و البته شاکله دین به درستی به آنها معرفی نشده است.

بعضی از روایات، مسیر زندگی را به جاده و پل تشبیه کرده‌اند آیا بزرگانی که این مثال‌ها را می‌زنند معتقدند که باید دنیا را خراب و نابود کرده و باید اهل ریاضت باشیم یا براساس فرمایش امام حسن مجتبی(ع) «برای دنیایت طوری زندگی کن که انگار تا ابد زندهای و برای آخرتت طوری زندگی کن که انگار فردا خواهی مرد».

این بدان معنا نبود که پل و جاده دنیا را آنقدر تنگ بگیریم که فرد نتواند در آن حرکت کند بلکه ائمه اطهار(ع) لاین‌ها و مسیرهای مختلف یک جاده را آنقدر عرض گرفته‌اند تا جایی که این جاده، شانه خاکی هم دارد،‌ فَاسْتَبِقُوا الخَیْرَاتِ، سابقوا إلى مغفرة من ربکم؛ جاده عریض و طویلی که هر کس با هر توانی که دارد بتواند به سمت مسیر و هدفش حرکت کند یکی پیاده، دیگری سواره و فرد دیگری با ابزار پیشرفته‌تری برای سبقت گرفتن در مسیر الهی حرکت کند که راه‌های گوناگونی وجود دارد.

بنابراین ما باید بتوانیم حقیقت دین را برای هرکسی به هر مقداری که شتاب و توان دارد و امکانات برای او فراهم است بیان کنیم البته جدا از امکانات این مسیر، نیازهای ابعاد مختلف وجود انسان، همگی در نظر گرفته شده‌اند و این طور نیست که خداوند یک جاده‌ای را برای ما تعبیه کرده باشد و حساب نکرده که اگر ما به جایی رسیدیم که به یک استراحت گاه نیاز داشتیم جایی وجود نداشته باشد. لذا این تفکر اشتباه است که اگر یک سری نیازها به ما داده شده برای برآورده کردن این نیازها راهکارهای درست و صحیح و لذت بخش و جذاب در نظر نگرفته شده باشد!

مشکل اینجاست که ما بسیاری از مباحث دین را فقط در چارچوب حلال و حرام معرفی می‌کنیم یعنی فقط این گارد ریل‌های دو طرف جاده است که فرد نباید از این گارد ریل‌ها عبود کند چون ورای آن پرتگاه و درّه است. از این رو فردی هم که می‌تواند از جاده عبور کند چون با جایگاه این مسائل آشنا نیست جاده را تنگ تصور می‌کند و ترجیح می‌دهد اصلاً وارد این جاده نشود و چون فقط این گاردریل‌ها را می‌بیند کلاً از این  مسیر زده می‌شود.

آقای قهرمانی به نظر شما در مقطع کنونی چه اقدامی باید انجام شود؟

کاری که ما به عنوان مبلغان و دست‌اندر کاران مسائل دینی باید انجام دهیم این است که هر چیزی را در جایگاه خودش معرفی کنیم بیاییم شاکله دین را این گونه معرفی کنیم که اگر گارد ریلی هم هست برای بعد از شانه خاکی، برای جلوگیری از سقوط به آن پرتگاه است نه در وسط جاده به شکل غلطی که اکنون معرفی می‌شود نکته دوم اینکه جذابیت‌های دین را آنچه که با فطرت و غریزه ما آشناست مخصوصاً بُعد فطری که کمال طلب است را بیشتر برای مردم عنوان کنیمجالب اینجاست هرچه که با فطرت ما هماهنگی دارد دین هم به آن اعتقاد دارد ما انسانی را پیدا نمی‌کنیم که از بدی خوشش بیاد قرآن می‌فرماید: «لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ» چیزی را که اکراه و ناخشنودی نسبت به آن وجود دارد و با طبع و فطرت انسان هم منافات داشته باشد را هیچ‌گاه در دین نمی‌یابیم.

به نظر شما چرا عده‌ای از انسان‌ها دین را تنها در برخی از شئون مانند امور فردی می‌پذیرند و در امور دیگر جایگاهی برای دین قائل نیستند؟

می‌دانید مشکل کجاست این افراد، حریم دین را به درستی نشناخته‌اند دین یک جایگاهی دارد به نام جایگاه باورها و اعتقادات که یک سری مفاهیم رفتاری و مهارت‌های زندگی را به انسان می‌آموزد. به طور مثال کمپانی که یک محصولی را تولید می‌کند اگر بخواهیم کد مخفی اصل بودن یک گوشی را چک کنیم به چند کاراکتر نیاز داریم؟ حداقل 5 کاراکتر لازم است یعنی 12 کاراکتر که 5 بار در خودشان ضرب شوند که تقریبا چند میلیون احتمال پیش می‌آید که اگر بخواهیم براساس سایر دانش‌ها حرکت کنیم باید چند صد احتمال را انجام دهیم تا یکی از آنها درست درآید و اصل بودن آن محصول را تأیید کند.

بنابراین یک سری کدهای ظاهری هست که نیازی به کشف ندارد اما یک سری کدهای مخفی وجود دارد که در ظاهر امر آشکار نیست و بشر امروز هرچه تلاش می‌کند نمی‌تواند به آن برسد از این رو راهکارهایی که در این خصوص ارائه می‌دهد باز هم او را به جواب نمی‌رساند

جریان‌هایی که امروزه پیدا شده‌اند و سبک زندگی را آموزش می‌دهند از جریان‌های معنا‌گرا گرفته تا ادیانی که گاهی اصل آنها الهی است اما در طول زمان تحریف شده یا اینکه ادیانی بشری بوده اما به خدا نسبت داده می‌شوند همه اینها تلاش می‌کنند تا مسیری را به انسان آموزش دهند البته برخی از آنها انصافاً زیبا و شکیل مسائل را بیان می‌کنند. اصطلاحاً مدل ارائه آنها بسیار جذاب است اما مشکلی که دارند راهگشا نیست؛ برخلاف راهکارهای دین که راهگشاست ولی به شکل غیر حرفه‌ای و غیرجذاب بیان می‌شوند مشکل اینجاست که حتی افرادی که باید دین را به خوبی عرضه کنند اعم از مبلغان، اساتید حوزه و دانشگاه، روش صحیح ارائه آن را نمی‌دانند و گرنه جوان به جای اینکه به دنبال راهکارهای غیردینی، آموزه‌های مختلف که متأسفانه گاهی هم رسانه ملی مبلغ آنهاست مانند فنگ شویی، کلاس‌های آرامش، یوگا و... برود و بعد از چند سال متوجه شود که این‌ها نمی‌تواند راهگشا باشند بلکه راهبردی را برای زمانی موقت مطرح می‌کرد.

از این رو اگر تعالیم سعادت بخش دین را از ابتدا به صورت جذاب و زیبا و کاربردی برای مردم جامعه به خصوص جوانان بیان کنیم همان‌طور که امام رضا (ع) می‌فرمایند: «إنّ النّاسَ لَو عَلِمُوا مَحاسِنَ کَلامِنا لَاتَّبَعُونا»؛ اگر مردم زیبایی‌های سخنان ما را می‌شناختند، بی‌شک از ما پیروی می‌کردند. در واقع حضرت رضا(ع) بر این باورند که اگر زیبایی‌های کلام ائمه اطهار(ع) به شکل زیبا و کاربردی برای مردم بازگو شود در این صورت است که جوان متوجه می‌شود این همان چیزی بود که به آن نیاز داشت و می‌تواند گره‌گشای مشکلات او باشد.

مهمترین چالشی که در راستای ارائه بسته‌های آموزش دین وجود دارد چیست؟

یکی از ایرادها به نوع عرضه دین است. قرآن کریم بسیار جالب بیان می‌کند انسان به همان میزان که به خوبی گرایش دارد به بدی هم گرایش دارد و گرایش به خوبی را با میزان گرایش به بدی مقایسه می‌کند و این موضوع، زیبایی آنچه که در درون ما قرار دارد را بیان می‌کند.

باید تلاش کنیم این فطرت را از زیر خروارها خاک غفلت که به وجود آمده، خارج کنیم و بتوانیم در دنیای مدرنی که جهالت را به خورد مردم می‌دهند این فطرت کمال طلب و حق جو را آشکار کنیم سپس راهکارها و راهبردهایی که دین دارد را به شکل جذاب معرفی و غذای دین را آنگونه که هست عرضه کنیم.

دین اسلام دینی، بسیار پیشرفته است که اگر به شکل کامل عرضه نشود جذابیت‌های آن مطرح نشده و ارزش‌هایش به جای ضد ارزش‌ها مطرح خواهد شدمثلاً تمام مسائل معرفتی آن باشد اما «قربة الی الله» را برداریم یا اینکه مباحث معرفتی را از آن جدا کنیم همان چیزی که وهابی‌ها و سلفی‌های تکفیری به وجود آورده‌اند. این مسئله بسیار دقیقی است که اگر جزء کوچکی از آن برداشته شود شکل و ماهیت خویش را از دست می‌دهد و آن چه که باید باشد نیست در حالی که بسیاری از جریان‌های مختلف، تنها به یکی از ابعاد کوچکی از انسان توجه داشته‌اند و خداوند و باورهای درست را از آن حذف کرده و به عنوان یک مهارت روی آن کار کره و به بشر عرضه می‌کنند شاید در ظاهر، منافاتی هم با دین نداشته باشد اما مشکل اینجاست که اساس دین با اعتقاد گره خورده است. قرآن کریم هرجا «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ» را می‌اورد و«وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» را نیز به دنبال آن می‌آورد، به عمل تنها اکتفا نمی‌کند بلکه عمل صالح و خوب مؤمنین را همراه با عمل خوب معرفی می‌کند که اگر این دو از هم جدا شد دین و ماهیت انسان «مُسْلِه» شده است.

چرا دین جذابیت‌های لازم را ندارد؟

به دلیل اینکه نحوه عرضه آن جذاب نیست درباره عرضه آن، کار مهندسی انجام نشده است. همان‌طور که معتقدیم در مباحث سبک زندگی قبل از انتقال و آموزش مفاهیم، آن را مهندسی کنیم ما در متن دین محتوای خام زیاد داریم شاید بعضی از این مفاهیم هم مهندسی شده باشد اما ما تنها این مواد خام را به جامعه تحویل داده‌ایم.

بسیاری از اوقات افرادی که تحمل و امکان فهم دین برایشان وجود ندارد مانند کبابی می‌ماند که می‌خواهیم به یک نوزاد چند ماهه بدهیم که او کشش آن را ندارد و همانند انرژی هسته‌ای است که باید فرآیندی طی شود تا همه مردم بتوانند از آن بهره ببرند. بنابراین مهم است که ما بتوانیم مباحث دین را مهندسی کنیم و چرخه‌ای برای آن تعریف کنیم تا مورد توجه قرار گیرد.

نکته دیگر در نظر گرفتن ابعاد انسان است. انسان‌ها ابعاد مختلفی دارند در سنین جوانی هیجان طلب هستیم دسته‌ای از انسان‌ها لذت‌گرا هستند اما این طور نیست که هر انسانی فقط دارای یک بعد باشد. همان طور که خداوند متعال برای انسان‌های مختلف در مقاطع گوناگون برنامه‌ریزی کرده ما نیز در برنامه‌ها و مسیرهایی که می‌خواهیم به افراد توصیه کنیم همه این ابعاد را مد نظر داشته باشیم؛ اگر مخاطب خاص داریم نیازهای اصلی و اساسی آن را دقت کنیم این همه جانبه ندیدن انسان و نادیده گرفتن نیازهای اساسی و مهم او باعث می‌شود که ما یکطرفه به قاضی برویم و آن را طوری عرضه کنیم که مورد پسند و قبول افراد جامعه قرار نگیرد.

همچنین ما در نگاه‌هایی که در خصوص دین داریم آینده‌نگر نیستم اکنون نزدیک به چند دهه است که غرب به این روی آورده که آینده خوبی را بعد از چالش‌ها و فروپاشی‌اش برای بشر فراهم کند چرا که می‌داند اگر فرد امید به آینده داشته باشد به دنبال اصلاح است اما اگر آینده خود را تیره و تاریک کند و به چیزی امید نداشته باشد جز طغیان و سرکشی چیزی از او سر نخواهد زد ما نیامده‌ایم در عرضه دین و مفاهیم دینی، آینده خوبی را برای بشر ترسیم کنیم نباید به انسان‌ها امید الکی دهیم.

بلکه براساس آیات قرآن این زمین برای بندگان خوب خدا به ارث گذاشته می‌شود و خداوند این زمین و هرچه در آن هست را برای انسان قرار داده و انسان را خلیفه روی زمین نام نهاده و ما باید این گونه آن را ترسیم کنیم بسیاری اوقات مباحثی که منجر سرکشی و طغیان بشر در مقابل دین و دینداران می‌شود خود به خود حل می‌شود. اما کسانی که کلاً طغیان‌گر هستند با این گروه متفاوتند. روی‌گردانی عموم جامعه از انجام واجبات و ترک محرمات یا از روی جهل یا از روی غفلت است کمتر اتفاق می‌افتد که کسی بخواهد آگاهانه از دین گریزان باشند البته جهل و غفلت نیز هرکدام راهکار خاص خودش را دارد.

کسانی که جاهل هستند را باید به طور شایسته آگاه کرد آنهایی که غافلند را نیز به روش دیگری از این غفلت رهایی ببخشیم مانند کسی نباشیم که با لگد، فرزندان خود را برای نماز صبح بیدار می‌کند که در نهایت منجر به زدگی فرزندان از نماز می‌شود و اصلاً دوست ندارند هنگام نماز شود تا پدر و مادر بخواهند آنها را برای نماز بیدار کنند.

مدل آگاهی بخشی هم خیلی مهم است به قول آقای قرائتی جمله قشنگی دارند که می‌گفتند: شما با یک مسئله ساده سه مدل برخورد می‌کنید؛ اگر جرعه‌ای چای در سه جا مانند عینک، کت و فرش بریزد: عینک را همان لحظه پاک می‌کنیم، کت را می‌گذاریم آخر وقت و فرش را آخر سال می‌شوییم. بنابراین ما با پدیده‌ها مختلف برخوردهای متفاوتی داریم و باید بر اساس نگاه درست، اگاهی‌بخشی یا غفلت‌زدایی کنیم.

 

اسامی سفارش شده برای فرزندان پسر

از حقوقی که فرزند بر پدر و مادر دارد، انتخاب نام نیک می باشد، به نحوی که نام نیک در دنیا و آخرت برای انسان وسیله ی شرافت و سربلندی و برکت می باشد.

متاسفانه در چند دهه اخیر گویا اسامی اسلامی رنگ باخته و نام هایی متاثر از فرهنگ غرب رواج پیدا نموده اند!براساس آیات و روایات متعدد، روز قیامت هر کس را با همان نام خودش صدا می زنند و حال اگر این نام برگرفته از اسامی ائمه اطهار(ع) و بزرگان دین باشد مایه سرافرازی فرد می گردد، چنانچه نقل شده است: روزی فردی به امام صادق (ع) عرض نمود: فدای شما شوم؛ ما فرزندانمان را به نام شما و نام های پدران شما نامگذاری می نماییم، آیا این عمل برای ما سودی دارد؟
امام صادق (ع) فرمودند: آری؛ به خدا سوگند برای شما سود دارد و سپس فرمودند: آیا مگر دین جز دوستی می باشد؟ خداوند به رسولش فرموده است: به مردم بگو: اگر شما خداوند را دوست می دارید باید از من پیروی کنید تا خدا نیز شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد، و همچنین ایشان فرموده اند: نخستین احسانی که یکی از شما به فرزند خود می کند، انتخاب نام نیک برای اوست. پس بکوشید و برای فرزند خود نام نیک انتخاب نمایید.

علاوه بر این ائمه اطهار (ع) نام هایی را جهت فرزندان ذکور سفارش فرموده اند در این زمینه  حضرت امام کاظم (ع) می فرمایند: هر خانه ای که در آن فرزندی به نام «مُحَمَد» یا «اَحمَد» یا «عَلی» یا «حَسن» یا «حُسین» یا «جَعفر» یا «طالِب» یا «عَبدالله» باشد، فقر و تنگدستی در آن خانه وارد نخواهد گردید و همچنین امام رضا (ع) فرموده اند: هر خانه ای که در آن نام «مُحَمَد» باشد اهل آن خانه در خیر و خوبی خواهند زیست و بر این اساس نیز از امام صادق (عنقل شده است: ما تمام فرزندان خود را در اول «مُحَمَد» می نامیم و چون هفت روز سپری گردید، اگر خواستیم نام او را تغییر می دهیم.

همچنین از پیامبر (ص) درباره ی فضیلت بعضی از اسامی روایت شده است که ایشان فرموده اند: اگر مردم در جلسه مشورت خود کسی را که نامش «مُحَمَد» یا «حامِد» و یا «اَحمَد» است، شرکت دهند، خیر آنان فراهم خواهد گردید و همچنین فرموده اند: در هیچ خانه ای سفره ای گسترده نمی شود که شخصی به نام«مُحَمَد» یا «اَحمَد» بر سر آن حاضر شود، جز آن که خداوند متعال، آن منزل را در هر روز دو مرتبه تقدیس می فرماید، و در حدیثی دیگر از امام رضا (عنقل شده است که این بزرگوار فرموده اند: هنگامی که فرزند خود را «اَحمَد» نام گذاری می نمایید، او را احترام کنید و در مجلس برای او جا باز کنید و صورت خود را در مقابل او در هم نکشید ( و به او غضب ننمایید).


تصویر/خانۀپیامبر در جده شبیه سازی شد

حضرت محمد (ص) پیامبر مکرم اسلام، نه تنها بزرگترین مرد تاریخ است بلکه یکی از بزرگترین رهبران جهان می باشد. با این وجود در خانه ای ساده می زیسته و از همین خانه و زندگی ساده جهانی را به مسیر هدایت فراخوانده است.

به تازگی خانه ی پیامبر اسلام(ص) براساس احادیث و روایات رسیده از اصحاب ایشان در شهر جده بازسازی شده و برای بازدید عموم به نمایش درآمده است.

تصاویر این خانه ی شبیه سازی شده، نکات جالبی را نمایان می کند. نخست اینکه ورودی این خانه در نیست بلکه تنها یک پرده است و بنابر سوره ی حجرات کسی که به در منزل پیامبر اسلام(ص) می آمده، در نمی زده بلکه نام ایشان را صدا می زده است.

اثاثیه این خانه عبارت است از یک مشک آب که از پوست ساخته شده، تعدادی بشقاب، یک عمامه، نیزه، تیر و کمان و یک شمشیر. یک چوب دستی نیز وجود دارد که پیامبر اکرم(ص) در زمان راه رفتن و ایراد خطابه بر آن تکیه می زده اند.

سقف این خانه از شاخه های درخت خرما ساخته شده به طوریکه در صورت بارش باران، آب به داخل خانه پیامبر(ص) نفوذ می کرده و بالشی که ایشان استفاده می نموده، از خشت بوده است.

 

چگونه از عبادت لذت ببریم؟

همان طور که انسان گرفتار سرماخوردگی و گرفتگی بینی از بوی خوش لذت نمی‌برد و چشم ضعیف و کم نور لذت مشاهده مناظر زیبا را در نمی‌یابد، انسان گنهکار نیز از عبادت لذت نمی‌برد.


چگونه در نماز حضور قلب داشته باشیم؟" پاسخ این دو سوال را از کتاب نسیم اندیشه اثر آیت الله جوادی آملی مرور می کنیم:با توجه به این که انسان به صورت فطری عبادت را دوست دارد، چرا ما از عبادت خود لذت نمی بریم؟ گرایش به خدا فطری است؛ ولی شهوت و غضب هم به عنوان ابزار کار در نهاد ما وجود دارد. انسان عاقل این دو را تعدیل می کند نه تعطیل؛ ولی انسان جاهل شهوت و غضب را امیر فطرت خویش می سازد و به این ترتیب فطرت در میان غرایز دفن می شود و از فطرت مدفون نیز کاری ساخته نیست.اگر کسی نفس ملهمه را که به توحید گرایش دارد دفن کند، دیگر اثر آن را نمی بیند و از عبادت خود لذت نمی برد.اگر بخواهیم از عبادت لذت ببریم، باید از مال حرام به شدت بپرهیزیم. کسی که جز حلال چیزی نمی خورد و جز به حلال نمی اندیشد، حتما از عبادت لذت می بردهمان طور که انسان گرفتار سرماخوردگی و گرفتگی بینی از بوی خوش لذت نمی برد و چشم ضعیف و کم نور لذت مشاهده مناظر زیبا را در نمی یابد، انسان گنهکار نیز از عبادت لذت نمی برد. تنها فطرت شفاف و شکوفا از عبادت لذت می برد
 

چگونه در نماز حضور قلب داشته باشیم؟
اعضا و جوارح بدن هر یک از ما انسان ها در حکم جماعتی است که به امامت یک نفر کار می کند. امام این جماعت در دنیا عقل، خیال، وهم یا عشق است هر کس امام جماعت درون خود را می شناسد. شئون مادون و اعضا و جوارح زیر دست، همه به امامت او کار می کنند؛ یعنی اگر کسی انسان سالم و سالکی بود، همه ی قوای درونی و بیرونی او به امامت عقل کار می کندانسان عاقل قوای درونی و رفتارهای بیرونی خود را عاقلانه تدبیر و تنظیم می کند. اگر بخواهیم بدانیم که امام جماعت درون ما عقل است یا هوای نفس باید به اعمال، رفتار و گفتار خود نظری بیفکنیم؛ یعنی گفتار، رفتار و به طور کلی سیره و سنت انسان، نشان دهنده ی امامی است که در محراب درون او نهادینه شده است.اگر شخصی حرف خوب می زند، کار خوب می کند، بد کسی را نمی خواهد و ظاهر و باطنش یکی است، نشان این است امام درون او نور است؛ اما اگر کسی کار بدی کرد، دروغ گفت، عشوه ای کرد، رشوه ای برد یا اختلاس کرد، نشانه آن است که در درون او، خائنی به امامت رسیده است.بر این اساس اگر اعضا و جوارح سالم بود، امام آنها رو به قبله نماز خوانده است و اگر اعضا و جوارح به فساد آلوده شدند، امام آنها پشت به قبله دارد.به هر حال بعضی مختالانه زندگی می کنند نه عاقلانه. در قرآن کریم آمده است: إن الله لا یحب کل مختال فخور.(سوره لقمان، آیه 18) مختال و متخیل یا کسی که با خیال زندگی می کند نه عقل، محبوب خدا نیست. ارزش های اعتباری و من و ماهای زودگذر خیال بافی است، اگر کسی به این گونه مسائل سرگرم شد و خود را به غیر خدا مشغول کرد، مختال استانسان مختال زندگی و نماز عاقلانه ندارد. نماز عاقلانه روزی کسی است که در بیرون قوای خود را تطهیر کرده باشد. رفتار ناروا، گفتار ناشایست و ... موجب می شود که ما زندگی و در نتیجه نماز عاقلانه ای نداشته باشیماگر انسان تلاش کند در تمام لحظات زندگی مراقب اعضا، جوارح و اندیشه های خود باشد، قطعا با حضور قلب بیشتری نماز می گزارد، زیرا حضور قلب در نماز، عصاره و خلاصه ی حفظ حضور قلب در تمام ساعت زندگی است. کسی که هر لحظه خود را در محضر خدا می بیند، به راحتی و با حضور قلب کامل به نماز می ایستد، اما اگر کسی در طول شب و روز به همه چیز جز خدا فکر می کند، قطعا نمی تواند در نماز حضور قلب داشته باشد.


پرسمان عقیق/ حکم ازدواج دختر شیعه با اهل سنت چیست؟

پرسمان عقیق/ حکم ازدواج دختر شیعه با اهل سنت چیست؟

در پاسخ به پرسش شما، که در بردارندۀ چند موضوع است، چند نکته را باید تذکر دهیماول: اسلام برای بر آورده شدن نیازهای زن و مرد، چهارچوب ازدواج را معین کرده است و هر گونه ارتباط جنسی اعم از صحبت های عاشقانه، لمس و نوازش و ... باید بعد از عقد ازدواج موقت(صیغه) یا دائم باشد. و حتی دختر و پسری که با هم نامزد هستند و هنوز عقد موقت نخوانده اند و قرار است که در آینده ی نزدیک با هم ازدواج کنند، نمی توانند از یکدیگر استفاده و لذت جنسی ببرند، اگرچه در حد گفت وگوهای عاشقانه و دست دادن باشد. طبق نظر بسیاری از فقهای عظام رضایت پدر دختر یکی از شرایط صحت عقد ازدواج است. مگر در مواردی که پدر بر خلاف مصلحت دختر به ازدواج او با پسری، رضایت ندهد[1]

دوم: شیعه و سنی هر دو مسلمان و در اعتقادات، احکام، اخلاق و... دارای مشترکات زیادی هستند و البته اختلاف هایی هم دارند که قابل انکار نیست، اما این اختلاف ها نباید منجر به خصومت و دشمنی شود و به اساس اتحاد و برادری اسلامی ضربه وارد سازد. آنچه در ازدواج دختر و پسر لازم است مراعات شود، کفو بودن آنان است. مؤمن، کفو و همتای مؤمن است و مسلمان، همتای مسلمان است. هر چه دختر و پسر در درجات کفو با هم نزدیک تر باشند، بهتر و مشکلاتشان کمتر خواهد بود، مثلاً دو نفر شیعه، کفو یکدیگرند، اما آیا شیعه و سنی کفو یک دیگر محسوب می شوند، محل بحث و گفت و گو است.[2] اما در خصوص ازدواج زن شیعه با مرد اهل سنت توجه شما را به فتاوای مراجع تقلید در این باره جلب می کنیم:
سؤال: ازدواج مسلمان با غیر مسلمان و ازدواج شیعه با اهل سنت چه صورت دارد؟
حضرت آیت الله فاضل لنکرانی: ازدواج زن مسلمان با غیر مسلمان صحیح نیست و ازدواج زن شیعه با مرد سنی مکروه است و ازدواج مرد مسلمان با زن غیر مسلمان اگر موقت باشد و همچنین ازدواج مرد شیعه با زن سنی مانعی ندارد.
حضرت آیت الله بهجت: اولی در صورت کتابی بودن، عقد موقت بی اشکال است و در فرض دوم نمی توان دختر یا زن شیعه را به عقد آنها در آورد به احتیاط تکلیفی.
حضرت آیت الله سیستانی: ازدواج با اهل کتاب به احتیاط واجب جایز نیست و با اهل سنت اگر خوف انحراف نباشد، جایز است.
حضرت آیت الله مکارم شیرازی: ازدواج مسلمان با غیر مسلمان جایز نیست و ازدواج مردان شیعه با زنان اهل سنت اشکالی نداردولی ازدواج زنان شیعه با مردان اهل سنت با توجه به خطر انحراف مذهبی اشکال دارد.
حضرت آیت الله خامنه‌ای: ازدواج زن شیعه با مرد سنى اگر خوف خطر براى مذهب نباشد، اشکال ندارد.[3]
تبصره: ازدواج با برخی از فرقه ها مانند: غلات، ناصبی ها و خوارج – که خود را مسلمان می پندارند، ولی در حقیقت محکوم به کفر هستند – جایز نیست.[4]، [5]
سوم: همانگونه که خود شما اشاره کرده اید از لحاظ خانوادگی تفاوت های زیادی هم دارید و روشن است تفاوت خانوادگی شما ریشه در تفاوت های اعتقادی، فرهنگی، اجتماعی و ... دارد. و این تفاوت ها می تواند زمینه ساز مشکلات و بحران های زیادی در زندگی مشترک شما باشد. از این رو توصیه می کنیم با کمک و مشورت گرفتن از افراد آگاه و بصیر و مورد وثوق و اطمینان در فامیل و آشنایان و با توجه بیشتر به عقل و منطق، بدور از احساسات نسبت به این مسألۀ حیاتی تصمیم بگیرید.
چهارم: توصیه می کنیم با توکل به خدا و استعانت از دعا و توسل به اهل بیت (ع) «که به اعتقاد شیعه علاوه بر ایجاد احساس آرامش حقیقی در انسان، زمینه های وصول انسان به خواسته های مادی و معنوی اش را در دنیا و آخرت فراهم و تسهیل می نماید.» و با بکارگیری راهکارهای تقویت اراده و خودسازی تا فراهم آمدن گزینه ای مناسب و هم کفو برای ازدواج با شما صبر و مقاومت ورزید.
علاوه بر آن تا زمانی که امکان ازدواج برای شما وجود ندارد برای طهارت نفس، آلوده نشدن به گناه و مصونیت از ارتباطات نامشروع با نامحرم به توصیه های علمای اخلاق و پزشکان و روانشناسان در این زمینه عمل کنید.[6]